Atorpat
What ever ooze from that thing, you call mind!
فریاد ندا
خرداد پر رخدادی بود
پر از نوشتنی بود این روزهایی که ننوشتم
شاید به قدر هرآنچه از ابتدا.
پر از امید بود
اگر نه با من و تویی که تهی‌تر از آن بودیم که …
با او که بود، با آنان نیز
در چشمانی که دیدیم برق‌اش را ز شور زندگی
و در گلوهایی که شنیدیم نغمه‌های شادی‌اش را …

و اکنون که می‌نویسم نیز
پر است، ولی این‌بار از نانوشتنی‌ها
به یقین که بیش از هرآن‌چه به نوشتار آمده
امید هست هنوز
اگر نه با من و تو، اگر نه با تمامی آنان، حتی اگر نه با ما
با آیندگان
و اگر امید زنده‌شان باشد
زندگی‌اش را از شور زندگانی همان چشمانی گرفته‌ست که امروز
مرگ سپیدش را به آغوش کشید،
و از شادی گلویی که امروز زندگانی سرخش را تا آسمان فریاد کرد
شاید که ندای رهایی ما باشد.

----------------------
باشد که این دردها را نه مرهمی که پایانی باشد!

برچسبها: , , , , , , ,

فال
داشت مثلاً برایش فال حافظ می‌گرفت.
آرام خواند:
«گرچه پیرم تو شبی سخت در آغوش‌ام گیر ----- تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم».
یکهو با چشمانی درشت و صدایی با ناز گفت:
«وای چه پرررررووو»!

برچسبها: , , , ,

مادربزرگ
دیشب شب عجیبی بود و امروز صبح تلخی.
دیشب وقتی لباس‌های سیاه‌شان را دیدم، با خودم گفتم انگار همه برای مرگ پیشواز رفته‌اند...
دیشب وقتی پزشک اورژانس می‌گفت وضع بیمار ۹۹ است، باز هم باور نکردم...
دیشب حتی وقتی دیگر دستم را هم نفشرد، باور نکردم...
امروز صبح اما وقتی صدای لرزان پدر را پای تلفن شنیدم دانستم که رفته...
با آن‌که رفتنش را هنوز باور ندارم.
در گوشم است انگار دوباره: «مادر مرد، از بس که جان ندارد.»
امروز مادر بزرگ رفت.
و حتی این باران هم برای رفتن‌اش نگریست که فراری بود از دردهای بودنش.
هیچ‌وقت مرگ کسی به این نزدیکی را ندیده بودم.


--------------------------------------------
داستان غریبی است این زندگی، که گاهی مرگ تنها درمان‌اش است.
تمام چیزهایی را که عید برای این‌جا نوشته بودم و می‌خواستم امروز بگذارم رفت زیر بار این نمیدانم چه...

برچسبها: , , ,

Love


Love it? or not?!!

From: http://oldestfashion.blogspot.com/2009/03/blog-post_02.html
Seriously: I love this one

برچسبها: , , ,

آونگ
فعلاً برنامه این است:
روزها گند می‌زنیم، شب‌ها ماله می‌کشیم.
آه که من چه دوست می‌دارم این شب‌ها را!


پانویس: فاصله جانبی را حفظ کنید، خصوصاً شما دوست عزیز.
شما را نگفتم، شما یک کمی بیا نزدیک‌تر.

برچسبها: , , ,

خدانگهدار مسافر ویرجینیا!
مدت‌ها بود که می‌خواستم این را این‌جا بگذارم ولی هربار به دلیلی نمی‌شد. این نوشته را امروز ۲۲ اسپند ماه این‌جا گذاشتم، ولی بیشترش را در همین تاریخ این بالا نوشتم. به خاطر مناسبتش در همین تاریخ گذاشتمش.

امشب یاسمن هم می‌رود. گویا ساعت ۴ صبح بود زمانش. هرچند جشن خداحافظی معقولی گرفته‌بود و برای نخستین بار بود که حس می‌کردم بالاخره یک بار یک خداحافظی درست و درمانی با کسی داشتم، ولی باز دلم(مان) می‌خواست بروم(یم) فرودگاه. خیلی هم پافشاری کردیم اما قبول نمی‌کرد. آخرش هم طاقت نیاوردم، به بهانه عکس‌ها رفتم پیش حسان که داشت دی‌وی‌دی رو دوباره عوض می‌کرد. به هر ترفندی بود فریدون را قانع کردیم که با هم برویم. فریدون و بابک که آمدند، رفتیم. فکر می‌کردم الان خانه‌شان پر از مهمان و این‌هاست، مثل بقیه که می‌روند. وقتی رسیدیم شکه شدم، خالی بود، خالی خالی! دیگر نشد زیاد بنشینیم، وسایل را دادیم و آمدیم.
حالا که فکر می‌کنم خداحافظی نخستین را هم خراب کردم. کاری‌است که شده، فرودگاه هم نشد برویم، هرچند که آخرش خودش هم از خدایش بود. دستش درد نکند باز خیلی خوب رفت! الان نمی‌دانم ناراحتم یا نه؟ شاید یک کمی برای یاسمن که نمی‌خواست برود و شاید اندکی برای خودم که دوستی دیگر را ازدست دادم. جدی آمریکا رفتن شبیه از دست دادن است. انگار حضور فیزیکی آدم‌ها چیزی فرای ارتباط تلفنی و اینترنتی حتی از نوع تصویری‌اش را به تو تفویض می‌کند و این جالب و عجیب است، چه آنکه این‌ها اصالتا باید بتواند مدیومی برای تمام انواع ارتباط باشد. ولی خوب گویا آدم‌ها تنها با اندیشه و سخن و حتی آوا و تصویر خود شناخته و مشخص نمی‌شوند. انگار یکتا تمایز این دنیای مجازی با تمام توهمات من همان آگاهی به وجود شاهدی مادی برای هر اینستنس مجازی است و زمانی که شاهد مثال قابلیت مشاهده شدنش را به لحاظ منطقی و نه حتی تجربی از دست می‌دهد، از همان دم شمایل مجازی‌اش خون‌ریزی معنایش را آغاز می‌کند و شروع به کم‌رنگ شدن می‌کند.
بگذریم؛ می‌خواستم این‌جا چیزی برای یاسمن بنویسم، ولی خوب لیز می‌خورم مدام. روزبه امروز چیز خوبی گفت، به هر حال این جمع تا حداکثر یک‌سال دیگر از هم پاشیده می‌شود. ناراحتی امروزت به زندگی بهتر فردایت می‌ارزد. روزها که بگذرد می‌فهمی که آن‌جا برای منافع‌ات بهتر است. ترجیحاتت عوض می‌شود. آخرش شاید گاهی یادی خوش و اندکی دلتنگی تنها بماند برایت از این روزها. از امروز و شاید هم فردا دنیایی نو و زندگی جدیدی پیش رویت خواهد بود، پس ساختن زندگی جدیدت را با لبخند آغاز کن.

----------------------------------------------
پانویس: من یادم باشد بعد یک چیزی در مورد این همه رفتن‌ها هم بنویسم.

برچسبها: , , , , , , , , ,

الگو ۲
بلاگر الگویش مزخرف بود. بی‌خیالش شدم. برمی‌گردیم.

برچسبها: ,

الگو
خب فعلا این باشد تا بعد بیایم، یک چیز حسابی درست کنم.

برچسبها: ,

The Last one
Option -->

Delete -->

Delete

message?ß

OK                   Back


Me: ?!!!ß

برچسبها: , , , ,