برچسبها: احساس
میدانی گاهی لحظهها هست در زندگی که همین به صرف بودنش راضیات میکند برای عمری که گذراندی تا به این لحظه رسیدی. دوست داری همینجا بماند زمان. وقتی میبینی، میدوی اینطور بهسویت و آن نگاه!
آه که چقدر دوست داری برای همیشه بایستی همانجا و نگاه کنی به آن نگاه به آن چشمها و آن لبخند. یکهو میخواهی باز کنی دستهایت را، که به قول یارو جان! و سفت نگهات داری همانجا و نگاهت را تا ته نگاه کنی. آه که این چه زود میگذرد و به خودت که میآیی رفتهای. و من میماند و جای خالی تو در میان دستانش و امیدی که شاید دیگر بار دستهایش زودتر نگهداردت و بمانی همانجا تا ابد.
--------------------------------------------------------------
پانویس: امشب یاد قدیمترها افتادم، یاد روزهایی که من بهش میگم جوونیها و تو بهش میگی بچگیها!
برچسبها: احساس
ما یه آشنایی داریم ما که دوتا کارش ترک نمیشه.
عرق خوری و نمازش!
ازش پرسیدم: نکنه داستان آن یارویی است که گوسفند میدزدید گوشتش را نذری میداد؟
یک کمی کلهی کچلش رو خاروند و گفتش که نه عزیز یه تفاوت مختصری داره، این حسن پیاله*، نماز میخونه که اگه زد و اونور خبری بود، کمتر چوب تو آستینش کنن. ولی ما عرق میخوریم که سر نماز همچین شنگول باشیم که یه حالی هم به خدا داده باشیم، اونم بلکه توفیق عرقخوریمون رو بیشتر کنه.
------------
پانوشت:
حالا دیگه حسن آقا کیه من نمیدونم.
*: پیاله گویا اشاره به همان مادر پیاله دارد!