داشت مثلاً برایش فال حافظ میگرفت. آرام خواند: «گرچه پیرم تو شبی سخت در آغوشام گیر ----- تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم». یکهو با چشمانی درشت و صدایی با ناز گفت: «وای چه پرررررووو»!
امروز شاید ------بدترین روز زندگیم است و هنوز هست، بدترین چیست راستیام؟ -------------تنهاترین شاید، با شایدی از سر تکلف انگار که به این دستمایه گلو را مجالی اندک دهم، -------------------------که نه! نفس را و تو! ---چه تفاوتات دارد که کهرا، که بسیار اند و تویی پی آن که دگر شاید کاش. این چرا ام هم دیگر آخرین نیست چرا که آخرینی نیست این نخستینام را و اندوه من نه برای تو -----------که این شاید آخرین نخستینام راست و یکتا امیدم آن که ---------شایدام را الزامی زمینگیرش باشد، میدانم اما انگار ---------در این دنیای شاید ها را هیچ الزامی نیست.
امید را چهکنمات حافظ اگر گوییام: وانگــهام در داد جـامـی کـز فروغاش بر فلک ---------زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
هرچی فکر کردم دیدم شب یلدا هم گذشت و چیز بدردبخوری وقت نکردم اینجا بنویسم. گفتم فیالحال فال حافظام رو بنویسم که مناسبت هم داره، تا بعد: من نمیدونم فقط، اینا اگر کنار فال حافظ تفسیر نزنند میمیرن؟ این تفسیر که اینجا اومده که از پایه در باقالیها مشغول است، ولی خوب منکه میدونم حافظ، این رو بسیار عالی اومدی!