Atorpat
What ever ooze from that thing, you call mind!
شش ماهه

دیگر خیلی وقت است که هیچ نمی‌جنگم، وا داده‌ام، تسلیمم. نه چیز جدیدی هست نه از چیز‌های قدیم چیزی. دیگر هیچ نمی‌کوشم که قفلی باز کنم. همین‌جا افتاده‌ام، شاید هم کسی دیگر بخواهد چیزی باز کند روزی. می‌خندم، خیلی خوش‌رو و خوب، ولی عمق شادی‌ام زیاد از لب‌هایم پایین‌تر نیست و هیچ فکری هم در پشت چشمم. با خیال راحت گنجینه‌ات را در کنارم رهاکن. من سهمم را فقط با چشم‌هایم برمی‌دارم که شاید گرم باشم، سرد است آخر، لرز دارم.

راست است آن‌چه دربارهٔ دل و دیده گفته‌اند گویا. دلم دارد خالی می‌شود. بدجوری قار و قور می‌کند.

از این پایینی که این‌جا نوشتم اینقدر گذشته که انگار دنیای آن روزها زیر و رو شده. خودم هم نفهمیدم چه شد که به این‌جا رسیدیم. البته نه این که جای خاصی باشد این‌جا، نه این‌جا هم یک جایی است دیگر. ولی خوب عجیب است دیگر.

همین جوری نشسته‌ام و در هر موردی که در این مدت رخ داده یک چیزی می‌نویسم.

وقتی فکر می‌کنم این چهارسال چه زود گذشت، یک جوری می‌شوم. هنوز وقتی وسایل سال نخست رو باز می‌کنم و بوی کاغذ عطر خورده توش بیرون می‌زند، قلبم انگار یکهو می‌ریزد. فکر کنم با تمام تلخی‌اش این چهار سال بهترین سال‌های زندگی‌ام باشد. همیشه از رسیدن این روز‌ها ترس داشتم، از این‌که از دوستام جدا شوم. ولی خوب انگار اگر کسانی را از دست دادم، کسانی خیلی خوب هم به دست آوردم. ولی واقعاً دلم برای یک روز‌هایی خیلی تنگ شده.

راستی دیروز هم که این جناب LHC بالاخره راه افتاد، بعد از آن همه داستانی که سر راه افتادنش و ترس از نابودی زمین ملت در آوردند. امّا امروز که داشتم تو Facebook می‌چرخیدم، یک گروهی دیدم با یه همچین عنوانی: The LHC may probably kill us, but what the hell let’s see what happens ! خیـلی خوب بود. من که راستی بدجوری مشتاقم ببینم چی از این رینگ در میاد. شایدم یه موقع ذره زتایی چیزی کشف شد همه رفتن تو باقالیا.

فکر کنم تو این مدت که ننوشتم، یک چند صباحی دست از خاک بازی کشیده بودم و زده بودم تو کار گل و لای که ظاهراً به علت شانس ما و خشک‌سالی امسال باز رفتیم سر کار سابق.

امسال انگار این دانشکده بالاخره یه تکانی خورد و نهایتاً یه تعدادی کندن ازش و رفتن، حالا یا خارج یا هنربازی یا سربازی!

راستی من امروز زاده شدم. ولی راستی چرا بقیه به من تبریک می‌گویند؟ فکر کنم در بهترین حالت باید به مامانم و در درجه بعدی پدر جان تبریک بگن که چنین شاهکاری به هم زدن. البته این برای شما دوست عزیز که کادو دادی نیست‌ها. اون اصلاً مبحث جدایی مه درین مقال نمی‌گنجه.

هنوز هم با این لپ‌تاپم درگیرم. زندگی‌ام داره از دست می‌ره. آقا خوب تو ایران مک نخر دیگه، ویندوز خیلی مزخرفه، ولی مک نخر. اگر خریدی ویندوز روش نریز خواهشاً. دیگه اگه این غلط رو هم کردی درایو مک‌ات رو ریداونلی کن. خوب ویندوز نمی‌فهمه می‌شاشه تو پارتیشن مک‌ات.

تاریخ رو هم که همین جوری الکی الکی زیر پامون نشستن کلاس گذاشتیم، اونم چه کلاسی، تاریخ معاصر اروپای شرقی و مرکزی! الآن هم نمی‌گم اصلاً چی می‌گیم.

ولی از همه این‌ها که بگذریم، چه گروه کوهی پی ریزی کردیم‌ها تحت تعالیم استاد رودبنه!

برچسب‌ها: , , , , , , ,

روزی که خوب گذشت

زمانی که داشتم کارهایی رو که کرده بودیم بازگو می‌کردم، به یک نکتهٔ جالب پی بردم، روی هم رفته کار چندانی نکرده‌بودیم امّا نمی‌دونم چرا چنین خوش گذشت؟

بار دیگر برگزاری جشن زاد‌روزی بهانه‌ای شد که یک روز دیگر در ذهن ما نقش ببندد. و همانا که گران شدن نفت هم در شکل برگزاری آن کم اثر نبود. نهار در یک رستوران را برای گرد هم آمدن گزیدیم.(برای امروز فکر کنم کافیه. اَه چقدر سخته بدون واژه‌های عربی نوشتن).

رستوران جالبی بود، معلوم نبود نام این رستوران بالاخره چیه. خود صاحبش گفت که من می‌خواستم اسمش رو بذارم آپاچی اما ایراد گرفتن. مجبور شدیم رو تابلومون بزنیم آواچی و خنده‌دارتر این‌که روی ظرف‌های غذا نوشته بود آواچه که و جالب‌تر اینکه تمام این‌ها که گفتم به خط لاتینی پایه بود. خلاصه گفتن که ظاهراً کاه از خود ما نیست و مهمون تشریف داریم. ما هم دل رو به دریا زدیم که کاه‌دون رو پر کنیم، ولی بدبختانه به جای دریا برایمان یه نعلبکی آب آوردن. بابا این غذاهای این رستوران‌ها چرا اینقدر ناچیزه؟ دیگه مجبور شدیم به شکار رستم که یه کمی دندون گیر‌تر بود آویزون شیم. این داداش پولاد هم بزنم به تخته همچین اشتهای تکمیلی داره‌ها. اما کلاً دستشون درد نکنه این کسانی که مهمون‌ می‌کنند، اصلاً تا باشه از این جورش باشه.

من نمی‌دونم این پویا هی پافشاری می‌کنه که بیا برسونمت، نمی‌دونه تو یه ماشین پژو(؟) شیش نفر آدم که تازه دو تا دختر هم توشه نمی‌شه بشینند؟ اصلاً مگر جا می‌شوند؟ در همین راستا تقاضای پویا را رد کردم و با پنج تا از دوستان دیگر سوار یک پراید شدیم که برویم. البته جا دارد که از پولاد جان که خودش رو رسوند هم تشکر بشه هم بازخواست. خوب بابا اگه نیومده بودی این علی و سعید مرده بودن و اون خرسک‌ها رو می‌بردیم پس می‌دادیم با پولش می‌رفتیم (شصت-چهل، چون من کشتمشون) شیش دور کارتینگ! این کارکیت که سعید گرفته بود هم خیلی باحال بود.

این روزا سوال‌های زیاد دیگه‌ای هم برام مطرح شدن، مثلاً: آخه یکی نیست بگه انصافاً کجای قیافهٔ ما مخصوصاً علی به تنیسور‌ها می‌خوره. بابا همه می‌دونند دیگه تنیسور‌ها دو تا شاخ دارند. یا این‌که ما که شاخ به شاخ می‌زنیم بریم آخر بازداشت‌گاه یا نه؟ یا نه اصلاً از این دوست کافی‌شاپی می‌خوام بپرسم تا حالا چند نفر اون‌جا مشروبات الکلی خوردن یا آوردن و خوب اون هم حتماً می‌گه شیــــش نفر.

بعضی‌ها همیشه شادند و بعضی‌ها همیشه دوست دارند دیگران رو شاد کنند و شاید هم بعضی‌ها شادند که یک نفر رو شاد کنند. بعضی‌ها هم شاید فقط دوست دارند خودشون رو شاد کنند و یه راه‌اش شادی بقیه باشه و برای همین دیگران رو شاد می‌کنند. بعضی‌ها اگه ولشون کنی لختت می‌کنند. بعضی عجیب‌اند و ناخطی مثل یه گودال آب که روش با زنبق آبی پر شده و وقتی پات رو توش می‌گذاری نمی‌دونی تا کجا فرو می‌ری. یه عده دیگه باحال‌اند با مرام، شایدم یه چند‌تایی باشند که بی‌حال‌اند و با مرام. بعضی‌ها مثل کف دست‌اند صاف‌اند و اکثر اوقات مو ندارند. یکی سفید می‌پوشه و یکی راه‌راه خاکستری و سفید و شایدم اون یکی هم یه لباس سیاه روی یه چیه سفید. این‌ها با هم زیاد فرق دارند ولی چیزی که من حس می‌کنم اینه که جمعشون با هم یه اشتراکی دارند، اینکه هنوز از بقیه خیلی سفید ترند. شاید جواب سوال اولم هم این باشه.


برچسب‌ها: , ,