دیشب داشتم به آیه میگفتم. یعنی اولش آیه داشت میگفت که این دنیای حقیقی انقدر که خالی شده از این چیزهایی که دنبالش میگردیم که تهش اینجوری پناه میاریم به دنیای مجازی. تهش به این نتیجه رسیدیم که کلاً درش را تخته کنیم و همین یه دنیای مجازی رو رسمی کنیم.
بدبختانه هرچند هم که ایده خوبی به نظر بیاید، باز تا محک تجربه آید به میان، مثال نقره زنگ زده میشه. اصلاً مهم هم نیست که چقدر مزخرف باشه اون بیرون، یهو انگار همش حل میشه وقتی یکی میگه نمیدونی چقدر جات برام خالی بود. یکیها. خلاصه اینطور حقیقیایه.
برچسبها: آرزو, آمریکا, احساس, اندیشه, اینترنت, جشن, دوستان, سفر, وداع, یاسمن
دیگر خیلی وقت است که هیچ نمیجنگم، وا دادهام، تسلیمم. نه چیز جدیدی هست نه از چیزهای قدیم چیزی. دیگر هیچ نمیکوشم که قفلی باز کنم. همینجا افتادهام، شاید هم کسی دیگر بخواهد چیزی باز کند روزی. میخندم، خیلی خوشرو و خوب، ولی عمق شادیام زیاد از لبهایم پایینتر نیست و هیچ فکری هم در پشت چشمم. با خیال راحت گنجینهات را در کنارم رهاکن. من سهمم را فقط با چشمهایم برمیدارم که شاید گرم باشم، سرد است آخر، لرز دارم.
راست است آنچه دربارهٔ دل و دیده گفتهاند گویا. دلم دارد خالی میشود. بدجوری قار و قور میکند.
از این پایینی که اینجا نوشتم اینقدر گذشته که انگار دنیای آن روزها زیر و رو شده. خودم هم نفهمیدم چه شد که به اینجا رسیدیم. البته نه این که جای خاصی باشد اینجا، نه اینجا هم یک جایی است دیگر. ولی خوب عجیب است دیگر.
همین جوری نشستهام و در هر موردی که در این مدت رخ داده یک چیزی مینویسم.
وقتی فکر میکنم این چهارسال چه زود گذشت، یک جوری میشوم. هنوز وقتی وسایل سال نخست رو باز میکنم و بوی کاغذ عطر خورده توش بیرون میزند، قلبم انگار یکهو میریزد. فکر کنم با تمام تلخیاش این چهار سال بهترین سالهای زندگیام باشد. همیشه از رسیدن این روزها ترس داشتم، از اینکه از دوستام جدا شوم. ولی خوب انگار اگر کسانی را از دست دادم، کسانی خیلی خوب هم به دست آوردم. ولی واقعاً دلم برای یک روزهایی خیلی تنگ شده.
راستی دیروز هم که این جناب LHC بالاخره راه افتاد، بعد از آن همه داستانی که سر راه افتادنش و ترس از نابودی زمین ملت در آوردند. امّا امروز که داشتم تو Facebook میچرخیدم، یک گروهی دیدم با یه همچین عنوانی: The LHC may probably kill us, but what the hell let’s see what happens ! خیـلی خوب بود. من که راستی بدجوری مشتاقم ببینم چی از این رینگ در میاد. شایدم یه موقع ذره زتایی چیزی کشف شد همه رفتن تو باقالیا.
فکر کنم تو این مدت که ننوشتم، یک چند صباحی دست از خاک بازی کشیده بودم و زده بودم تو کار گل و لای که ظاهراً به علت شانس ما و خشکسالی امسال باز رفتیم سر کار سابق.
امسال انگار این دانشکده بالاخره یه تکانی خورد و نهایتاً یه تعدادی کندن ازش و رفتن، حالا یا خارج یا هنربازی یا سربازی!
راستی من امروز زاده شدم. ولی راستی چرا بقیه به من تبریک میگویند؟ فکر کنم در بهترین حالت باید به مامانم و در درجه بعدی پدر جان تبریک بگن که چنین شاهکاری به هم زدن. البته این برای شما دوست عزیز که کادو دادی نیستها. اون اصلاً مبحث جدایی مه درین مقال نمیگنجه.
هنوز هم با این لپتاپم درگیرم. زندگیام داره از دست میره. آقا خوب تو ایران مک نخر دیگه، ویندوز خیلی مزخرفه، ولی مک نخر. اگر خریدی ویندوز روش نریز خواهشاً. دیگه اگه این غلط رو هم کردی درایو مکات رو ریداونلی کن. خوب ویندوز نمیفهمه میشاشه تو پارتیشن مکات.
تاریخ رو هم که همین جوری الکی الکی زیر پامون نشستن کلاس گذاشتیم، اونم چه کلاسی، تاریخ معاصر اروپای شرقی و مرکزی! الآن هم نمیگم اصلاً چی میگیم.
ولی از همه اینها که بگذریم، چه گروه کوهی پی ریزی کردیمها تحت تعالیم استاد رودبنه!
برچسبها: اجتماعی, احساس, اندیشه, تاریخ, دوستان, زادروز, علمی: شیمی - فیزیک, فیزیک
ـــ انگار سرآخر این Microsoft Word بود که متنهای من را به قالب خودش گرفت. بیچاره Open Office خیلی تلاش کرد، چند صباحی هم حکمرانی میکرد، ولی خوب جاستیفایش تو بلاگر کار نمیکرد. صاحبش هم که وزارت دفاع ایالات متحده باشد ایران را تحریف کرد. ورژن جدید هم که نمیدهد.
ـــ انگار هرچه سوژههایم بیشتر میشود کمتر مینویسم. سخت است به قول احمد.
ـــ راستش را بخواهید برف امروز دیگر نگذاشت ننویسم. خندهدار است این آب، چه کارها که نمیکند. امروز هم برفبازی کردم و درس نخواندم. انگار نه انگار که دوشنبه ۵۰۰ صفحه کتاب امتحان دارم.
ـــ شب و روزم دیگر قشنگ چپه شده. ساعت پست را که میبینی؟
ـــ این درس هوش مصنوعی ما هم داستانی شده است ها. هی روزبه درخت میبرد که چوبهایش را به آستین ما بیندازد، هی استاد به ما اجازه میدهد آستین حلقهای بپوشیم. من میدانم آخر این روزبه به جای آستین جای دیگری پیدا میکند.
ـــ این مهرابی هم که ما را مرام کش نمود. نمرهٔ امتحان میانترمم رو با ریز نمره هر پرسش برایم ایمیل کرده. تصور کن(اگه حتی) این کار رو کرده! بخدا دیگه فردا تمریناش رو میدم.
ـــ فکر کنم اگر احمدینژاد رئیسجمهور عربستان بود یک جاده و یک ریل راه آهن از وسط کعبه میکشید که مسیر را ۲۰۰-۳۰۰ متر کوتاهتر کند. اینبار افتاده به جان تالاب انزلی.
ـــ راستی نیوشا این یکی هم بعید است. لوسیاش به کنار تازه!
ـــ به زبان ترکی آلرژی پیدا کردهام.
ـــ اسپیسم خراب شد دیگر بس است.
ـــ نه انگار اسپیس خراب نبود فقط ایراد از ورد بود!
خب گویا باز یک جایی موی بنده را به آتش کشیدند. البته نیما خان هم حالا یه کامنتی اضافه نمودند، دیدم دیگر نمیشود مقاومت کرد. راستش خیلی از این بازی دستساز آقا نیما خوشم آمد، بهویژه که به قولی ما خودمان کرم همین کاریم. حالا دارم روی گسترشاش یک تفکراتی مینمایم. ولی تا اینجا گفتم بد نیست یک دستگرمی برویم. البته خب دیدم راستش اسم بلاگی من که چندان سرراست نیست، اسم بلاگ بچهها را هم که حافظهام یاری نمیکند، خلاصه به اسم اکتفا کردم. فقط برای نیما و روزبه که دعوت کننده بودند به قولی پارتیبازی کردم. نیوشا هم چون ۲ تا بود، دوتا روش رفتم. این باشه تا بعد:
آتورپات => آتور + پات
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور -------------- پات -------------- آتور + پات
تور -------------- پرت -------------- تور + پا
زور -------------- پرتو -------------- زور + با
روز -------------- هرتو -------------- روز + به
روزه ------------ هروت
روزبه ------------ هروی
------------------ بهروی
------------------ بهروز
------------------ روزبه
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور -------------- پات -------------- آتور + پات
تور --------------- پا ---------------- تور + پا
تیر --------------- نا ---------------- تیر + ا
تیم -------------- نی -------------- تیم + ا
نیم -------------- نیم -------------- نیم + ا
نیما -------------- نیما
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور ---------------- پات
تور ---------------- پاش(امر پاشیدن)
توش -------------- پوش(امر پوشیدن)
نوش -------------- یوش
نیوش ------------- نیوش
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور
آتُر(همان آتور است در جریان تکامل زبانی)
آذر
آذری
آذرین
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور
تور
روت(مجاز از چیزهای بسیاری از جمله روحت، رویت و ...)
رست(به معنای رها شد)
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور
تور
تیر
سیر
سین
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور
تور
تار
یار
یارم
یار من
-------------------------------------------------------------------------------------------
آتور+پات
تور+پا
گور+نا
گر+ناز
گل+ناز
------------------------------------------------------------------------------------------
-
آتور
تور
حور
روح
روی
-------------------------------------------------------------------------------------------
در پایان از تمام دوستانی که به علت کمبود وقت فرصت شد فقط اسم اونا رو تبدیل کنم عذرخواهی میکنم و به این بازی فرامیخوانمشان. باشد که رستگار شوند.
دوتا بود فکر کنم، یا شایدم سه تا، اولش چپ بود بعد راست بعدش رو دقیق نمیدونم چپ بود یا نبود. یک، دو، سه تا هم دست بود. اینو دیگه مطمئنم. یه دست دیگه هم باز خواهد بود اینم مطمئنم، حالا اینکه یه چپ و راست دیگه هم هست یا نه رو نه دیدم، نه چندان احتمال میدم. ولی خوب شایدم باشه. آخه این روزا دیگه احتمال هیچی دقیق صفر نیست.
لااقل دوتا بود، حتی شاید سه تا. کم نیست. راستش برای من خیلی هم زیاده. شاید حتی با یکیش هم غش کنم (البته از آدمش)،کی میدونه. ولی آخه یکی دیگه هم بود و تازه اون سهتا یا شاید دوتا هم از روی هیچچی نبود. ولی قبول میشه کرد که کافی بود. اینکه تقصیر کی هست و بود ولی نمیدونم. لااقل تقصیر اون دوتا بود و شایدم سهتاشون. شایدم ما سهتا. بالاخره تقصیر یه پدرسوختهای(جلوهٔ عفاف!) هست دیگه. جان خودم دیگه یه مشکلی هست پس یه کوتاهی هم هست. اصلاً از قدیم گفتن وقتی همینجور شکمی گشتی گند میزنی، اونوقت دیگه مهم نیست برداشت من چیه، برداشت اونایی که رکتومشون دچار اسپاسم شده مهم میشه. اصلاً به من چه؟ یکی نیست بگه خودت چاله کم داری اومدی اینجا بیل میزنی. خوب نکن این کارا رو.
ـ راستی نیوشا (تو نه اون یکی، آره شما که اون پشت داری یه چیزی تیز میکنی) برای ۲ هفته بعد اسم من رو با یکی از اونایی که خالی میان خط بزن دیگه، یربهیر میشه، چون بعید میدونم دیگه تا هیچوقت شایدم.
ـ آدمی؟ Nip/Tuck® دیدی؟ خب پس دیگه چندان آدم نیستی.
ـ کی بود میگفت فیلترینگ دانشگاه موقتیه؟ اگه پرتها رو ببندن، دهنشون سرویس.
ـ روزبه با کمال شرمندگی، تو یه کتابی نوشته بود که عرضه شدن چون فرآیندی طبیعیه از بریده شدن یک تیکه از گوش بهتره. حالا من میگن بیا برات ۲ تاش رو اجرا کنم که بفهمی کتابه چرت گفته.
ـ شارژر مکبوک داری؟ چند؟ به روح هم اعتقاد داری؟ خوب اصلاً دهنتو!
باز دوباره چند مدت ننوشتم، یه کوه مطلب جمع شده مجبورم کمپوتوار بنویسم. حالا این اولای stack حرفامه. بقیهاش رو هم در پستهای بعدی. فعلاً اینا باشه:
۱) قبلاً در شگفت بودم که یک آخه یه آدم چگونه میشه که از شادی یکی دیگه انقدر شاد بشه. الآن البته شگفتزده نیستم که یه آدم چقدر میتونه پدرسوخته باشه، ولی برام جالبه که اون آدم چهطوری انقدر پدرسوخته بشه.
۲) این یارو یلتسین هم که پُکید. یکی میگفت فکر کنم انقدر مشروب خورده که مرده. ولی گذشته از این سخنها برای خودش جونوری بودها. دیروز تازه فهمیدم این کمونیستها رو با چه کلکهایی کلهپا کرده.
۳) چند روز پیش داشتم از جلوی «مرکز تقریب مذاهب اسلامی» رد میشدم که چشم افتاد به یک دیوارکوب (پوستر) عجیب. فکر کنم پشت زمینهاش چهرهٔ یک دختر ۴-۵ ساله بود که گریه میکرد. فکر کنم روش هم نوشته بود: ۲۴ آوریل ۹۲مین سالگرد کشتار ارامنه توسط دولت ترک عثمانی. انکار بس است، بپذیرید!
بسی جای سخن داره، ولی فعلا بدون شرح باشه.
۴) بهنظر میرسه که این کتاب گفتگو در کاتدرال خیلی زیبا باشه. البته تا اینجاش که تنها گیج زدم. هر خط رو باید ۲ بار بخونی تا پیببری چی میگه اصلاً. خلاصه اینکه تمام ذخایر زبانی رو توش تموم کرده.
۵) این درس فیزیک معاصر هم صرفنظر از استاد درس و بچههای فیزیک و روند کلاس، خیلی خوبه. وای این جلسه بخش آشوب بود، دوباره رفتم رو هوا. یارو میگفت:«زمان متغیر وابسته به آنتروپی است.» و حتی بیشتر:« گذشت زمان و جلو رفتن آن همان زیاد شدن آنتروپی است. و … »
۶) این ترم جدا از این فیزیک معاصر بقیهٔ درسها چندان بوهای خوبی نمیدهند. این تاریخ علم که یارو افزون بر امردی، اندکی بیشتر احمق تشریف دارد. باور کنید اگر انقدر اِوا نبود تاکنون یک دیالکتیک سفتی باهاش میداشتم. مرتیکه دوتا پاش رو کرده تو یه کفش که ارشمیدس جدی آینهٔ سوزان رو ساخته بوده چون اون زمان یه عده دیگه هم اهرام مصر رو ساختن. آمار و احتمال هم که اصلا نمیخوام چیزی ازش بگم، بندهٔ خدا. تابش رو هم که چندان سر کلاسش نرفتم که بخوام نظر بدم. فقط بگم که این کامپایلر آخرش منجر میشه که کجای ما سر چوبپاره سرخ کند.
۷) این فیلم 12Angry Men رو دیدم. تنها میتونم بگم خدا بود. بدون شک یکی از فیلمهای برجستهٔ سینما است. پس از یه بررسی بیشتر هم دیدم برای یک اکران هم خیلی جون میده چون اصلاُ صحنه و سانسور نداره. علی جان نظرت چیه؟
۸) یه ۴-۵ تا از فیلمهـای استنـلی کـوبریـک رو دیـدم. موجود عجیبیه در کل این بشر. فکر کنم فقط فیلم Paths of Glory رو خوب فـهمیدم و البته کـلی هـم لـذت بردم. شاهکار بود. ولی این Dr.Strange Love و Clockwork Ornage و بهویژه این فیلم Shining خیلی دیگه سنگین بود. باز اون دوتا یک مقدار خوب بودند، ولی این آخری رو فقط در موردش حس دارم. هیچی نمیتونم بگم.
۹) راستی این زبان پهلوی هم خیلی خواندش جالبه. تازه به ریشهٔ کلی از واژهها پیمیبری. چون یه چند نفر اصرار کردند یه متناش رو این زیر آوردم:
pusīt danāk ō mēnōk i xrat ku kātām ān šātīh i hač dušrāmīh vattar. Mēnōg i xrat pasōx kart ku kē xvāstak hač bazak handōxt ēstēt uš patiš šāt bavēt ēg -š ān šātīh hač dušrāmīh vattar.
پرسید دانا (از) مینوی خرد، که کدام آن شادی که از دُژمی بدتر (است). مینوی خرد پاسخ داد، هنگامی که خواسته (= دارایی) از بزه اندوخته شده است، او بهش شاد بُوَد، آنگاهش، آن شادی از دژمی بدتر (است).
۱۰) اینگونه که بهنظر میرسه این روزا دوباره افتادن به جون مردم که اگر خدای نکرده مویی بیرون بود و روسری فردی کفاف نمیداد از خشتکش به جای روسری استفاده کنند. اینگونه حرکتها که تا بهحال زیاد پیش اومده، ولی نکتهٔ جدیدش این دفعه قرار گرفتن مردان با ظاهر ناهنجار در گروههای هدف است. البته مثل همیشه پرسش نخستی که برای همه پیش مییاد تعریف هنجاره که دیمیه. ولی از همهٔ این حرفها گذشته، با کمال تأسف و تأثر باید بگم این احمدینژاد به صورت مناسبی توی قالبی که به اسم فاشیست ساختن قرار میگیره و فاشیسم هم به گُه نشست به قولی. موقعی که اومد همه میگفتن شروع میکنه گیردادن به مردم، انقدر که یه جهتگیری سنگین علیهاش شکل گرفت. ولی وقتی اومد اصلاً همچین کاری نکرد. وایساد تا زیر پاش سفت شد و بعدش رو هم که میبینید و خواهید دید. ببین اوضاع داره به کجا میرسه که من خودم که الآن این رو نوشتم یه کم میترسم.
۱۱) این یاسمن هم که رفت آمریکا اونجا یه دیوونهای ۳۰ نفر رو کشت تو دانشگاه، بهانه دستش اومد و مامان باباهه رو پیچوند اومد ایران. تا کی دوباره بکننش و ببرنش به غرب وحشی!
۱۲) من آخه نمیدونم این اَپل چرا انقدر پدرسوخته است. آخه یکی نیست بگه چرا این MacBook مشکی ۲۰۰ دلار گرونتره آخه!
۱۳) این دانشگاه هم عجب پلتیکی زد به دانشجوها. بوفه رو بست، تعاونی رو بست، سگپز رو میلیاردر کرد، سلف هم مزخرف شد تا بچهها از گرسنگی به گـُه خوردن افتادن! بعد با خیال راحت بوفه رو با همون غذاها و همون کادر و همون قیمتها باز کرد تا بچهها دعاشون هم بکنند.
۱۳+۱) من نمیدونم چرا باز تو این پست هم به رستم گیر ندادم آخه. نیستی رستم، کجایی؟ چه خبرا؟ آهان، به هر صورت تو روحت!
۱۴+۱) راستی من اون پست قبلیم رو جایی نبودمها. گیر یه یارو عقدهای بدبخت افتاده بودم، دو کلاس فرانسه خونده بود، ویندوز و کیبرد و تمام زندگیش فرانسوی بود. دکمهٔ A رو میزدم Q میزد، دیگه ببینید چه وضعی بود. دهنم سرویس شد تا همون دو خط رو تایپ کردم.
۱۶) راستی نیوشا میدونم این آرزوها رو مثل این ۱۵ پیچوندم. ولی قول میدم در اولین فرصت بنویسم.
برچسبها: اجتماعی, احساس, دوستان, کلا همهچی
زمانی که داشتم کارهایی رو که کرده بودیم بازگو میکردم، به یک نکتهٔ جالب پی بردم، روی هم رفته کار چندانی نکردهبودیم امّا نمیدونم چرا چنین خوش گذشت؟
بار دیگر برگزاری جشن زادروزی بهانهای شد که یک روز دیگر در ذهن ما نقش ببندد. و همانا که گران شدن نفت هم در شکل برگزاری آن کم اثر نبود. نهار در یک رستوران را برای گرد هم آمدن گزیدیم.(برای امروز فکر کنم کافیه. اَه چقدر سخته بدون واژههای عربی نوشتن).
رستوران جالبی بود، معلوم نبود نام این رستوران بالاخره چیه. خود صاحبش گفت که من میخواستم اسمش رو بذارم آپاچی اما ایراد گرفتن. مجبور شدیم رو تابلومون بزنیم آواچی و خندهدارتر اینکه روی ظرفهای غذا نوشته بود آواچه که و جالبتر اینکه تمام اینها که گفتم به خط لاتینی پایه بود. خلاصه گفتن که ظاهراً کاه از خود ما نیست و مهمون تشریف داریم. ما هم دل رو به دریا زدیم که کاهدون رو پر کنیم، ولی بدبختانه به جای دریا برایمان یه نعلبکی آب آوردن. بابا این غذاهای این رستورانها چرا اینقدر ناچیزه؟ دیگه مجبور شدیم به شکار رستم که یه کمی دندون گیرتر بود آویزون شیم. این داداش پولاد هم بزنم به تخته همچین اشتهای تکمیلی دارهها. اما کلاً دستشون درد نکنه این کسانی که مهمون میکنند، اصلاً تا باشه از این جورش باشه.
من نمیدونم این پویا هی پافشاری میکنه که بیا برسونمت، نمیدونه تو یه ماشین پژو(؟) شیش نفر آدم که تازه دو تا دختر هم توشه نمیشه بشینند؟ اصلاً مگر جا میشوند؟ در همین راستا تقاضای پویا را رد کردم و با پنج تا از دوستان دیگر سوار یک پراید شدیم که برویم. البته جا دارد که از پولاد جان که خودش رو رسوند هم تشکر بشه هم بازخواست. خوب بابا اگه نیومده بودی این علی و سعید مرده بودن و اون خرسکها رو میبردیم پس میدادیم با پولش میرفتیم (شصت-چهل، چون من کشتمشون) شیش دور کارتینگ! این کارکیت که سعید گرفته بود هم خیلی باحال بود.
این روزا سوالهای زیاد دیگهای هم برام مطرح شدن، مثلاً: آخه یکی نیست بگه انصافاً کجای قیافهٔ ما مخصوصاً علی به تنیسورها میخوره. بابا همه میدونند دیگه تنیسورها دو تا شاخ دارند. یا اینکه ما که شاخ به شاخ میزنیم بریم آخر بازداشتگاه یا نه؟ یا نه اصلاً از این دوست کافیشاپی میخوام بپرسم تا حالا چند نفر اونجا مشروبات الکلی خوردن یا آوردن و خوب اون هم حتماً میگه شیــــش نفر.
بعضیها همیشه شادند و بعضیها همیشه دوست دارند دیگران رو شاد کنند و شاید هم بعضیها شادند که یک نفر رو شاد کنند. بعضیها هم شاید فقط دوست دارند خودشون رو شاد کنند و یه راهاش شادی بقیه باشه و برای همین دیگران رو شاد میکنند. بعضیها اگه ولشون کنی لختت میکنند. بعضی عجیباند و ناخطی مثل یه گودال آب که روش با زنبق آبی پر شده و وقتی پات رو توش میگذاری نمیدونی تا کجا فرو میری. یه عده دیگه باحالاند با مرام، شایدم یه چندتایی باشند که بیحالاند و با مرام. بعضیها مثل کف دستاند صافاند و اکثر اوقات مو ندارند. یکی سفید میپوشه و یکی راهراه خاکستری و سفید و شایدم اون یکی هم یه لباس سیاه روی یه چیه سفید. اینها با هم زیاد فرق دارند ولی چیزی که من حس میکنم اینه که جمعشون با هم یه اشتراکی دارند، اینکه هنوز از بقیه خیلی سفید ترند. شاید جواب سوال اولم هم این باشه.