Atorpat
What ever ooze from that thing, you call mind!
حقیقت مجازی

دیشب داشتم به آیه می‌گفتم. یعنی اولش آیه داشت می‌گفت که این دنیای حقیقی انقدر که خالی شده از این چیزهایی که دنبالش می‌گردیم که تهش این‌جوری پناه میاریم به دنیای مجازی. تهش به این نتیجه رسیدیم که کلاً درش را تخته کنیم و همین یه دنیای مجازی رو رسمی کنیم.

بدبختانه هرچند هم که ایده خوبی به نظر بیاید، باز تا محک تجربه آید به میان، مثال نقره زنگ زده می‌شه. اصلاً مهم هم نیست که چقدر مزخرف باشه اون بیرون، یهو انگار همش حل می‌شه وقتی یکی می‌گه نمی‌دونی چقدر جات برام خالی بود. یکی‌ها. خلاصه این‌طور حقیقی‌ایه.

برچسب‌ها: , , ,

خاکستری

دنیای ما همش سیاه و سفیده، فقط چون رزولوشن‌اش بالاست، ما خاکستری می‌بینیم.


پانویس: دندونه‌های ارّهِ سفیده یا سیاه؟

برچسب‌ها: , , ,

The Exacerbate of Spam impact 2
Seriously, these spam guys are rocking! Where the hell they find this kind of subjects? See:

Subject: Assalamalaikum
Sender: Madam Henan Abdulhaleem Ali

Body:
Assalamalaikum My name Madam Henan Abdulhaleem Ali. From basra iraq,addresshu'aiba \basrah refinery\refinery houses:no.(20)basrah city Iraq My husband Engineering contractor oil Refinery company Ltd. whom was killed in bomblast attack on his way to work and before his dead the minister of oil in iraq paid him $7 million us dollars which he deposited on behalf of our family . So i have took the encouarge to ask you to assist us claim this fund unbehalf of the family while i make arrangment to join you.Well i don't want to talk more in my first letter but if you are ready to assist us please reply me. May Allah Bless you and your family Madam Henan Abdulhaleem Ali

برچسب‌ها: , , ,

آزادی ۴


It would indeed be ironic if, in the name of national defense, we would sanction the subversion of one of those liberties which make the defense of our nation worthwhile.

Earl Warren

برچسب‌ها: , , , , ,

آزادی ۳


If a nation values anything more than freedom, it will lose its freedom; and the irony of it is that if it is comfort or money that it values more, it will lose that too.

W. Somerset Maugham

برچسب‌ها: , , , , , ,

آزادی ۲


They that can give up essential liberty to obtain a little temporary safety deserve neither liberty nor safety.

Benjamin Franklin

برچسب‌ها: , , , , , , ,

آزادی ۱


We must plan for freedom, and not only for security, if for no other reason than only freedom can make security more secure.

Karl Popper

برچسب‌ها: , , , , , , ,

یک تفاوت مختصر

ما یه آشنایی داریم ما که دوتا کارش ترک نمی‌شه.

عرق خوری و نمازش!



ازش پرسیدم: نکنه داستان آن یارویی است که گوسفند می‌دزدید گوشتش را نذری می‌داد؟

یک کمی کله‌ی کچلش رو خاروند و گفتش که نه عزیز یه تفاوت مختصری داره، این حسن پیاله*، نماز می‌خونه که اگه زد و اونور خبری بود، کمتر چوب تو آستینش کنن. ولی ما عرق می‌خوریم که سر نماز همچین شنگول باشیم که یه حالی هم به خدا داده باشیم، اونم بلکه توفیق عرق‌خوری‌مون رو بیشتر کنه.


------------

پانوشت:

حالا دیگه حسن آقا کیه من نمی‌دونم.

*: پیاله گویا اشاره به همان مادر پیاله دارد!


برچسب‌ها: , , , ,

فریاد ندا
خرداد پر رخدادی بود
پر از نوشتنی بود این روزهایی که ننوشتم
شاید به قدر هرآنچه از ابتدا.
پر از امید بود
اگر نه با من و تویی که تهی‌تر از آن بودیم که …
با او که بود، با آنان نیز
در چشمانی که دیدیم برق‌اش را ز شور زندگی
و در گلوهایی که شنیدیم نغمه‌های شادی‌اش را …

و اکنون که می‌نویسم نیز
پر است، ولی این‌بار از نانوشتنی‌ها
به یقین که بیش از هرآن‌چه به نوشتار آمده
امید هست هنوز
اگر نه با من و تو، اگر نه با تمامی آنان، حتی اگر نه با ما
با آیندگان
و اگر امید زنده‌شان باشد
زندگی‌اش را از شور زندگانی همان چشمانی گرفته‌ست که امروز
مرگ سپیدش را به آغوش کشید،
و از شادی گلویی که امروز زندگانی سرخش را تا آسمان فریاد کرد
شاید که ندای رهایی ما باشد.

----------------------
باشد که این دردها را نه مرهمی که پایانی باشد!

برچسب‌ها: , , , , , , ,

And Chaos
The Butterfly Effect!

By:Nick d Kim
lab-initio.com

برچسب‌ها: , , , , ,

The Exacerbate of Spam impact
These Spams getting more peculiar everyday.
Say, Azins in the worldwide:

-----------------------------
fromjanebts@travelaroundghz.info
to
dateMon, Jan 12, 2009 at 3:11 AM

hey where were you

i called you 3 times.anyway

here is the store that i told to you.they have great medicines
for cheap

http://www.some kind of spam.com


-----------------------------

Humans of the INTERNET
At The End of The World!

برچسب‌ها: , , , , , ,

Goblin
Sir Walter Scott in his Letters on Demonology and Witchcraft ascribed gnomes, kobolds and goblins, along with Scottish bogles, to all correspond with a caricature of the Sami people!

برچسب‌ها: , , ,

آنچه گذشت ۱
مدتی است که این‌جا رو ترک کرده بودم، امشب یکم آبانِ. از امشب می‌خوام هرروز یه چیزی بنویسم در این‌جا. امشب هم شب نخست خواهد بود شاید از زایشی دیگر.
هرچند تلاش ندارم بلاگم را به سایت خبری تبدیل کنم، ولی شاید یکی از مهم‌ترین دلایلم برای نوشتن این‌ها بازگشتم در آینده و دیدن دغدغه‌های این روز‌هاست. پس شاید هرروز چند خبری هم بنویسم.از آن‌جایی که مدتی است ننوشته‌ام پس یه همچین چیزی لازم است:
آن‌چه گذشت در این روزها در جهان (Previously on Earth):
بگذارید از تابستان آغاز کنم. خوب فکر کنم بوی بوش تو ایالات متحد داشت بلند می‌شد. نفت همین‌جوری بالا می‌رفت و دلار پایین می‌آمد، یورو هم این وسط نفت را همراهی می‌کرد. نفت تا ۱۵۰ دلار برای هر بشکه رسید و احمدی‌نژاد و بچه‌ها هم با نفت و کبریت بازی می‌کردند و پول‌ها رو آتیش می‌زدند. ۵+۱ هی جلسه می‌گذاشت و هی ما بیشتر تحریم می‌دیم.
بعد یهو گرجستان حس کرد خیلی شاخه و حمله کرد اوستیای جنوبی، روسیه هم نامردی نکرد و هرچی بمب مونده داشت ریخت رو سر گرجی‌ها که یه سلامی خدمت استالین هم داشته باشه. خلاصه یه دعوای حسابی هم اون‌جا شد و فکر کنم اوستیا یه استقلالی پیدا کرد. به هر صورت تکیه به غرب یه مقدار چشم سیساستمدارای غربی رو کور کرده بود.
خلاصه این‌که نفت بالا رفت تا یهو صدای کلنگ گور لیبرالیسم از وال‌استریت به گوش حضرات رسید و پایان تاریخ رو این بار به جای میشل این‌ها اعلام داشتند. به هر روی داوجونز و نزدک و بقیه یه سقوط آزاد حسابی کردند و یه ۲-۳ تا بانک ورشکست شدند و این‌ها گفتند نه‌خیر آقا توپ هم ما را تکان نمی‌دهد، بورس رو هم که با حجم مبنا و این‌ها سفت کرده بودند. خلاصه نفت شروع کرد به سقوط و تا به امشب که من می‌نویسم از آن ۱۵۰ دلار به کم‌تر از ۵۰ دلار سقوط کرده و خدا می‌داند تا چند وقت دیگر به زیر ۱۰ دلار می‌رسد یا نه. محمود که می‌رود، ما می‌مانیم و صندوق خالی.
از اینکه بگذریم این مقوله دزدان دریایی سومالی هم عجب داستانی است، جای دریای کارائیب خالی. این گویا بنیادگرایان سومالی سر گردنه خلیج عدن ایستادند و از کشتی‌های گذرنده پول زور می‌گیرند. ۲-۳ روز پیش هم که انگار یه کشتی گندم ایران رو گرفتن و یه نفت‌کش غول عربستان رو که ۲/۵ میلیون بشکه نفت می‌برده و چندین برابر یه ناو هواپیما بره. تا کی بساط‌شون جمع گردد، خدا می‌داند.
و اما اندر احوال وزارت کشورِ محمود شاخ. فکر کنم این دو وزیر کشور آخر رکورد چندتا چیز را در تاریخ وزارت ایران از مادها تاکنون در دست دارند. فول پروفسور کردان که موفق شد مرزهای شناخته شده وقاحت را تا افق‌های دوردست افزایش دهد و رکوردی دست نیافتنی را برای خود ثبت کند. البته نباید از رکوردهای دیگر وی در زمینه‌های دراماتیک‌ترین استیضاح، جوک‌ساز ترین وزیر و عضو دولت پس از محمود و ... غافل شد. محمود هم برای کم نشدن جذابیت وزارت کشور محصولی میلیاردر را معرفی کرد تا ...ی ترین (به جای سه‌نقطه اغلب چیزهایی را به ذهنتان رسید می‌توانید قرار دهید) و سست‌ترین رای اعتماد تاریخ را با ۵۰ به علاوه ۰/۵ درصد بگیرد و آخرش هم نگفت بابایی این چندصد میلیارد ناقابل رو از کجا آورده. فکر کنم این داستان اگر آبرویی برای محمود هم مانده بود به باد داده باشد.

فکر کنم برای امروز بس باشد تا فردا آن‌چه گذشت بر خودم را بنویسم.

برچسب‌ها: , , ,

شش ماهه

دیگر خیلی وقت است که هیچ نمی‌جنگم، وا داده‌ام، تسلیمم. نه چیز جدیدی هست نه از چیز‌های قدیم چیزی. دیگر هیچ نمی‌کوشم که قفلی باز کنم. همین‌جا افتاده‌ام، شاید هم کسی دیگر بخواهد چیزی باز کند روزی. می‌خندم، خیلی خوش‌رو و خوب، ولی عمق شادی‌ام زیاد از لب‌هایم پایین‌تر نیست و هیچ فکری هم در پشت چشمم. با خیال راحت گنجینه‌ات را در کنارم رهاکن. من سهمم را فقط با چشم‌هایم برمی‌دارم که شاید گرم باشم، سرد است آخر، لرز دارم.

راست است آن‌چه دربارهٔ دل و دیده گفته‌اند گویا. دلم دارد خالی می‌شود. بدجوری قار و قور می‌کند.

از این پایینی که این‌جا نوشتم اینقدر گذشته که انگار دنیای آن روزها زیر و رو شده. خودم هم نفهمیدم چه شد که به این‌جا رسیدیم. البته نه این که جای خاصی باشد این‌جا، نه این‌جا هم یک جایی است دیگر. ولی خوب عجیب است دیگر.

همین جوری نشسته‌ام و در هر موردی که در این مدت رخ داده یک چیزی می‌نویسم.

وقتی فکر می‌کنم این چهارسال چه زود گذشت، یک جوری می‌شوم. هنوز وقتی وسایل سال نخست رو باز می‌کنم و بوی کاغذ عطر خورده توش بیرون می‌زند، قلبم انگار یکهو می‌ریزد. فکر کنم با تمام تلخی‌اش این چهار سال بهترین سال‌های زندگی‌ام باشد. همیشه از رسیدن این روز‌ها ترس داشتم، از این‌که از دوستام جدا شوم. ولی خوب انگار اگر کسانی را از دست دادم، کسانی خیلی خوب هم به دست آوردم. ولی واقعاً دلم برای یک روز‌هایی خیلی تنگ شده.

راستی دیروز هم که این جناب LHC بالاخره راه افتاد، بعد از آن همه داستانی که سر راه افتادنش و ترس از نابودی زمین ملت در آوردند. امّا امروز که داشتم تو Facebook می‌چرخیدم، یک گروهی دیدم با یه همچین عنوانی: The LHC may probably kill us, but what the hell let’s see what happens ! خیـلی خوب بود. من که راستی بدجوری مشتاقم ببینم چی از این رینگ در میاد. شایدم یه موقع ذره زتایی چیزی کشف شد همه رفتن تو باقالیا.

فکر کنم تو این مدت که ننوشتم، یک چند صباحی دست از خاک بازی کشیده بودم و زده بودم تو کار گل و لای که ظاهراً به علت شانس ما و خشک‌سالی امسال باز رفتیم سر کار سابق.

امسال انگار این دانشکده بالاخره یه تکانی خورد و نهایتاً یه تعدادی کندن ازش و رفتن، حالا یا خارج یا هنربازی یا سربازی!

راستی من امروز زاده شدم. ولی راستی چرا بقیه به من تبریک می‌گویند؟ فکر کنم در بهترین حالت باید به مامانم و در درجه بعدی پدر جان تبریک بگن که چنین شاهکاری به هم زدن. البته این برای شما دوست عزیز که کادو دادی نیست‌ها. اون اصلاً مبحث جدایی مه درین مقال نمی‌گنجه.

هنوز هم با این لپ‌تاپم درگیرم. زندگی‌ام داره از دست می‌ره. آقا خوب تو ایران مک نخر دیگه، ویندوز خیلی مزخرفه، ولی مک نخر. اگر خریدی ویندوز روش نریز خواهشاً. دیگه اگه این غلط رو هم کردی درایو مک‌ات رو ریداونلی کن. خوب ویندوز نمی‌فهمه می‌شاشه تو پارتیشن مک‌ات.

تاریخ رو هم که همین جوری الکی الکی زیر پامون نشستن کلاس گذاشتیم، اونم چه کلاسی، تاریخ معاصر اروپای شرقی و مرکزی! الآن هم نمی‌گم اصلاً چی می‌گیم.

ولی از همه این‌ها که بگذریم، چه گروه کوهی پی ریزی کردیم‌ها تحت تعالیم استاد رودبنه!

برچسب‌ها: , , , , , , ,

فراسکولاریسم

دیگر انگار بخشی از روزمرگی ما شده‌است شنیدن اخبار حملات تروریستی و اخبار گروه‌های بنیادگرا. فرقی نمی‌کند کجا را نگاه کنی، در پاکستان «بی‌‌نظیر بوتو» منفجر می‌شود، در لبنان فرماندهان ارتش و آدم‌ها مهم، در عربستان هر از گاهی چندتایی آمریکایی و در افغانستان و عراق هم که هرچیزی که بشود منفجرش کرد، فرقی ندارد آدم یا ماشین باشد یا تانک یا گنبد حرم یا حتی لوله و چاه نفت.

اما انگار این بنیادگرایی مذهبی بیش از آن‌که به تولید سکولاریسم دامن بزند، چیز دیگری را تولید می‌کند، شاید چیزی مانند فراسکولاریسم هابرماس. به قول هابرماس: «انگار این‌ها تارهای مذهب در جامعهٔ سکولار را به ارتعاش در آورده‌است».

نکتهٔ جالب اینکه این بنیادگرایی به رغم زبان مذهبی‌اش، صرفاً یک پدیدهٔ مدرن است. انگار در این‌جا یک ناهماهنگی تاریخی میان انگیزه‌ها و ابزارها پدید آمده‌است. روشن است که این ناهماهنگی از عواقب مدرنیزه کردن پرشتاب، افراطی و رادیکال است. جدایی از سنت‌ها نیاز به گذشت زمانی دارد که اغلب فراموش شده‌است.

شرایط امروز دنیا قدری شبیه قبل از جنگ جهانی نخست است، با وجود آرامش اندک این روزها، همه‌جا انباشته از باروت کینه و خودخواهی است. تفاوتش فقط در ابزارهای انتقامجویی است. داستان شبیه مقایسهٔ پیشرفت اتومبیل با کامپیوترهاست. ما همان‌قدر که قدرتمندتر شدیم امنیت‌مان را بیش‌تر از دست دادیم.

در هر شکل تصویر فراسوی چنین چشم‌اندازی چیزی بیش از جنگهای سابق، نبرد فرهنگ‌ها خواهد بود. شاید در این لحظات تنها امیدی کمرنگ برای کارهای عاقلانه نمودار باشد؛ کمی به خود آمدن و هشیار شدن.

در پس این امید، پرسش‌های بسیاری مطرح می‌شوند که در جستجوی راهی میانه برای سکولاریسم و دین می‌گردند. شاید هم بتوان این ارتعاش تارهای مذهب را به نفع این هدف لرزاند.

در واقع این‌گونه به نظر می‌رسد سکولاریسم نتوانسته تمام آن‌چه را که بدان نیازمندیم عرضه کند. امروزه می‌بینیم که اظهارنظر درباره مفهوم متناسبی از اختلاف معناشناختی میان آن‌چه از نظر اخلاقی نادرست است و آن‌چه به شدت شرورانه است، در هاله‌ای از ابهام است. گویا زبان سکولار، با حذف بسیاری از ارزش‌ها، تنها رنجش و خشم را برجای می‌گذارد. انگار فقط وقتی که «گناه» به «اشتباه» و «نقض قوانین الهی» به «نقض قوانین انسانی» تبدیل می‌شود چیزی از دست می‌رود. مثلاً امید از دست رفته به رستاخیز، در کنار تمام کاربردهایش، نوعی خلاء محسوس را نیز به جای گذارده. مقتولین به‌راستی به قتل رسیده‌اند و برایشان کاری نمی‌توان کرد. هرچند هنوز انگیزه‌ای البته بدون قدرت می‌گوید حتی در غیرقابل تغییرترین رویدادها هم چیزی قابل تغییر است. شاید رفتاری دوگانه با یک برداشت عقلانی از مذهب که در عین حفظ دیدگاه مذهبی فاصله با آن را نگاه می‌دارد بتواند به مبارزهٔ فرهنگی خود روشنگرانه‌ای منجر شود که اجتماع شهروندی بد و نامناسب امروزی را به جهت درست هدایت کند.

برچسب‌ها: , ,

پرسپکتیو

این پرسپکتیو هم چیز شگفتی است، برای آنکه در صفحهٔ دوبعدی بعد سوم را ببینیم، یک بعد نقاشی را (به تدریج) حذف می‌کنیم.

پانوشت ۱: دیگر لازم نیست نگران رفتن زمستان باشی، با کرم‌های سفید کنندهٔ ما نمی‌گذاریم رو سیاهی برای روی شما بماند!

پانوشت ۲: چه برفی آمد دیروز. در نقشهٔ ماهواره‌ای ایران سفید شده‌است! سینا حیف شد نرفتیم برف‌بازی‌ها. یکی هم نیست بگوید خوب علی اون جیبت رو درست بگرد.‌

پانویس: امروز(دیروز) گویا سالروز «کشف حجاب» رضاخانی است. گذشته از مزخرفات محضی که دربارهٔ ملی بودن و ایرانی بودن حجاب این تلویزیون تو حلق ملت می‌کند، ولی انصافاً این تقریباً آخرین و پرخطرترین چیزی بود که رضاخان برای پیشرفت ایران یا سفت‌کردن جای خود در آن روزها نیاز داشت. به قول بچه‌ها رضا بی‌کله هم زد تو باقالی‌ها.

گذشته از این حرف‌ها دیروز که عکس‌های ماموران کشف‌حجاب رضاخان را می‌دیدم، شباهت غریبی با عکس‌ها برخورد با بدحجابی خودمان دیدم. احتمالاً یکی هم در آینده همین را در مورد محمود خوشگله یا چمیدانم یکی دیگر خواهد نوشت.

برچسب‌ها: , , , ,

گوشت و آلو؟
ویرجینیا می‌گفت چیز تعریف کردنی‌ای نبود، آخه گوشت و آلو که جای تعریف نداره. البته من نه گوشتش رو دیدم نه آلوش رو، ولی خوب کسی رو می‌شناسم که براش ۱۰ برگ بنویسه. به این می‌گن تفاوت تئوری و واقعیت. گشنه‌گی بد چیزیه، بابام می‌گه همیشه. اصلاً مشکلات از روشنفکری بورژوازی آغاز می‌شده یا شایدم از سگ‌های اون محله جامعه که با مبانی بورژوازی روشنفکری ما آشنا نیستن یا شایدم اصلاً نهاد بشریت که انقدر تخمیه که نمی‌شه همشون روی صندلی‌شون لم بدن در حالی که دارن به پادکست MTV گوش می‌دن افاضاتشون رو پای MacBook شون تایپ کنند. خوب با این تفاسیر معلومه ویرجینیا جلوی شومینه لم می‌ده و آسمون رو به ریسمون می‌بافه و کبک و ماهی سُل با یه لیوان جین می‌خواد تا مخش راه بیفته که خرت‌خرت درخت‌ها رو چک‌نویس کنه آخرش بگه فقط یه اتاق! همین می‌شه که اون بچه دماغویی که همش دستش به تنبونش بوده، دیکتاتوری می‌شه که می‌خواد کون دنیا رو پاره کنه. یا چمیدونم یه عده غربتی دهاتی بیفتن دنبال یه سری جاکش سیبیلو و بابای بابابزرگ فلانی خان، فلان‌جا، و خانوادش رو تیکه‌پاره کنند که چی زیر پرچم سرخ می‌خوان حق پرولتاریایی که خودشون گوسفندتر از اینند که بفهمند رو بگیرند. همین می‌شه که تو انقدر بی‌کاری که از تمام ول‌چرخیدنات تو اینترنت خسته شدی و اومدی این‌جا رو می‌خونی

برچسب‌ها: , ,

چهارده امرداد روز هم‌بستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند

چیزی را گویا باز دیر دیدم این‌بار هم. ندا انگار دعوت کرده‌بود برای ۱۴ مرداد مرا به هم‌بستگی! وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند، که خب اندکی دیر دیدم و اکنون هم که این بلاگر چی‌به‌چی شده بالا نمی‌آید هرکاری می‌کنم. بگذریم از این‌ها، ولی این «دانشجویان دربند» انگار امروز یک حس خویشتن‌پنداری به من داد. مدتی دست و پا می‌زدم در بین کجا و کجا نمی‌دانم، ولی پس‌اش یک حسی دارم مانندهٔ کسی که در زندانی گرفتار است. دوست ندارم دیگر این‌جا را، شاید، پدرم راست می‌گوید گشنگی نکشیده‌ای. من می‌خواهم فرار کنم از این‌جای دیوار‌ گرفته بر دید حتی. من می‌خواهم فرار کنم از خودم حتی، از خودم که نه، از آنچه با پایم بر زمین رد کشیده‌ام از خودم، آخر اینجا و آنجا که ندارد، همه‌جا پشت‌سرت راه می‌افتند روی زمین زل می‌زنند به خاک یا که برف که چه مانده، تو را مجاز گیرند از آن. نمی‌دانم، شاید این روزها بهتر بدانم.

یکی گفته گویا ۱۰۱ سال گذشت از مشروطه و هنوز فلان در فلان فلان‌ها به‌سختی می‌کنند. آخر من نمی‌دانم ۱۰۱ سال از چه گذشته مگر؟ ۲۵۰۰ سال هم از کتیبهٔ کورش گذشته، مگر با گذشت سال گوسپند، انسان می‌شود؟ جرقه‌ها گاه می‌زنند، پی‌اش که سوخت نیاید دمی بیشتر نمی‌پاید. چه برسد به مشروطه که جرقه هم نبود. یک جماعتی در سراشیبی‌ای گیر کرده بودند و زیر پایشان لغزید و خاکی بلند شد و آبی گل شد و یکی داد زد انقلاب شد. نه اینکه نمی‌شد که بشود، ولی نهایت ۱۰۰۰ نفر دیدند که اِه این چه شبیه بود و خواستند کاری کنند، که آن هم گند زده شد رفت. آنچه باید در کت و کول افراد می‌رفت نرفت که نرفت. شاید بعد بیشتر نوشتم.

من نمی‌دانم باز هی این مرتیکهٔ قلبهٔ چاق، سلیمی را می‌گویم فلانّ العلیه، بیاید بگوید پینک‌فلوید فلان است و بهمان، آخر مگر می‌شود the Wall را گوش کرد و باز رفت سراغ این مرتیکه حاج چیچی‌ که صداش شبیه Alex می‌مونه؟ یا این Time را در The Dark Side Of The Moon دیگر چه می‌تواند همانندی شود؟ بعد هم می‌گوید افسرده می‌کند، این دنیا را به چه‌اش می‌شود خوش بود؟ مگر نه اینکه هم‌سلفانت می‌گویند پایان دنیا نزدیک است و یا مومن همیشه محزون است در درون؟ مگر آنکه الاغ بیایی و گاو بروی هیچ.

ببخشیدم که امروز خیلی مزخرف گفتم. حال حسابی ندارم. مانده‌ام منگنه‌شده در شاید‌ها. رنگ‌های دنیایم یکی‌یکی محو می‌شوند آخر، یا می‌دزدندشان یا می‌میرند. می‌ترسم از روزی که سیاه و سپیدم را هم بدزدند.

برچسب‌ها: , ,


این ترم نیز به پایان رسید، دست‌کم اسمی. و باز تابستان!

راست می‌گوید روزبه، شده‌ام به‌مانند این پیرمردها. به هرچه که برمی‌خورم یاد گذشته‌ها می‌افتم. دلتنگ می‌شوم. شده‌ام نماد نوستالژی. شاید که آینده‌ای نمی‌بینم.

باری، چندهنگامی است که باز چیزی ننوشته‌ام. امروز به خودم می‌گفتم چه پیشامدها که رخ‌داده در این مدت. شاید این‌ها مانند یک Restore Point رفتار کنند. همین‌جوری هرچه که به ذهنم برسد را می‌خواهم بنویسم در چند خط:

ـ نخست این‌که آن‌گونه که می‌نماید، این بلاگر هم دارد فیلتر می‌شود و باید بار خود را از این‌جا هـم برداریم و برویم. دوست دارم آن کثافتی که دستور این کار را داده ببینم. خیلی برایم سخت است رفتن از این‌جا، وابسته شده‌ام. توی روح تمام‌شان.

ـ شایـد جدیدترین و برجسته‌ترین نکته سهمیه‌بندی بنزین باشد که از امشب برقرار شد. تا توانستند دیر گفتند که تیز به پاچهٔ مردم فرو رود. مردم هم که از رو نمی‌روند، فکر کنم پمپ بنزین روبروی خانه‌مان همین بیست دقیقه پیش که می‌شود ساعت دو و نیم بامداد آن هم با زور پلیس و دستگیری یک نفر و بستن پمپ اندکی خلوت شد. جنگ و خونریزی‌ای بود که بیا و ببین. سر ساعت دوازده که سهمیه‌بندی آغاز شد، همه با هم بوق ماشین‌ها را برای حدود ســــــی ثانیه نگه‌داشتند و سوت زدند. سپس یک گروهی فریاد می‌زدند و شعارِ مرگ بر احمدی‌نژاد و هر چیز دیگه‌ای که یادشان می‌آمد می‌دادند. به هر روی آنچه می‌بایست، شد. تا ببینیم آیندهٔ این دیگر چه شود.

ـ آزمون‌ها به پایان رسید و پروژه‌ها شروع شد. در این‌جا تنها آرزو می‌کنم که پروردگار در آن دنیا به شخصه روح پروفسور فرهادی را مورد عنایت قرار دهد تا دسته و بلکه بیشتر.

ـ توی میانِ‌دورود هم که همه‌چیز همچنان خراب است. یک جماعتی هم انگار هر سال نذر دارند «حـرمین شـریـفیـن عـسـکـریـین» را خراب کنند. آخر یکی نیست بگوید بابا این مجری تلویزیون بدبخت چه گناهی در این رخداد داشته که باید روزی شش بار این واژهٔ قلنبه سلنبه و بیگانه را تکرار کند و تپق بزند. من که می‌گویم کار این پیمان‌کارهاست. دکان جدید یافته‌اند، هی خراب می‌کنند و هی ایران پول می‌دهد درست می‌کنند. همین چند روزه بود می‌گفت امروز بیش از ۱۵۰ عراقی کشته شدند، من گفتم این‌ها به پایان نمی‌رسند؟ پدرم گفت همین امروز ۱۵۰۰۰ تا زاییده‌اند. چیز غریبی است کار این عرب‌ها، اصل بقای ماده و انرژی را نیز شکسته‌اند.

ـ همین امروز من هم معتاد شدم به Lost. شانس آوردم تا پایان قسمت ۵ داشتم که آخرش هیجان برانگیز تمام نمی‌شود. کره‌ای‌ها راستی این‌جوری‌اند؟ خرس قطبی از کجا آمد؟ این جانوره دیگه چیه؟ آخه این اگه با این شدت درخت‌ها را بندازد که ۲ روزه جزیره کویر می‌شود. الجزیره خدا بود! چرا فقط ناخن‌های سعیـد بلند می‌شود؟ بابای جک کوش؟ این پیرمرد کچله چه خفنه. راستی فحــش خیلی بد برای کسی که پاسخ این پرسش‌ها را کامنت بگذارد. تنها مجازید بگید این جانوره چیه؟

ـ خوب به سیاست برمی‌گردیم. این روزها توی فلستین(فلسطین سابق!) هم بدجوری اوضاع قمر در عقرب است، شاید هم خوب جوری! اسرائیل هم که دارد با دمش گردو می‌شکند، گفته می‌خواهد ۱۰ میلیارد به این یارو ابوموزون بدهد. لبنان هم که حسن گویا کم آورده و فهمیده چقدر خطرناک است.

ـ پریروز می‌گفت مردم در آرژانتین در اثر سرما مرده‌اند، امروز می‌گفت چند نفر در ایتالیا به خاطر گرما مردند. کرهٔ زمین هم چیز جالبی است‌ها.

ـ آه داشت یادم می‌رفت، فردا نخستین جلسهٔ کلاس فرانسه‌ام است. جا دارد در این‌جا درودی بلند هم نثار روح سینا بکنم که -انشا الله تعالی- خدا در آخرت بپیچاندش بدجور. راستی این فرانسوی‌ها هم چه اسگل اند در عددخوانی، برای نمونه به «دویست و نود و هفت» می‌گویند: «دوکس سنت کواتره-وین‍؟گ؟‍ت-دیکس-سپت» که برگردان واژه به واژه‌اش می‌شه «دو صد چهار-بیست-ده-هفت». من موندم این‌ها سیستم متریک رو چگونه ساخته اند.

ـ تازه‌گی فهمیده‌ام ۱۵ سانتی‌متر مقیاس خیلی خوبی است. فکر می‌کنم مُـد و میانگین نمودار باشد، خیلی پرکاربرد است. واریانسش هم باید حدود ۳-۴ سانتی‌متر باشد. البته روشن است که نمودارش نرمال نیست. حالا فرض کنید یک موجودی که تنها ده برابر این مقدار قد دارد می‌خواهد این میانگین را به سمت صفر بکشد، به سخن دیگر هی تو سر نمودار می‌زند.

ـ راستی احمدی‌نژاد هم دو ساله شد. چه دوسالی بود، مانند آلیس در سرزمین عجایب. از امیر یا بهتر بگویم پیل قطر گرفته تا چاوز و چی‌چیه گابون و هزار جا و ناکجاآباد دیگر و این آخر هم که مورالز و دخترانش را دیدیم. ببین فریدون درس بگیر، این استالین رو اگه ول می‌کرده می‌رفت با هیتلر ماچ و بوسه هم می‌کرد، ولی هیتلر که نمیذاشت.

ـ خنده‌داره این مدت همش می‌ترسیدم که یکی دو سال دیگه چقدر تنها می‌شم، اونوقت امروز که فکر کردم دیدم این چندوقته چقدر تنهاتر بودم و انگار نه انگار، بعد می‌بینم که ترسم رو نمی‌بینم. راستی این مدت بچه‌ها رو خیلی کم دیدم، انقدر که حتی رستم خونم پایین اومده. تو روحش!

ـ می‌گم بازم بود. این توفان گونو هم داستانی بود‌ها. من همیشه می‌گفتم چه‌جوریه که این بادهای موسمی تا دو وجبیه ایران میان ولی ایران نمی‌یاند؛ حالا اومدند. فکر کنم زمان رستم اینا هم میومدن که سیستان اونجور آباد بود. ولی می‌گم تو توفان هم شانس نیاوردیم، هرچی کاترینا و ماریان و ایناست میره آمریکا هرچی گونو و گونی و کیسه است میاد ایران.

ـ راستی این سارکوزی هم یه ماهی می‌شه که انتخاب شد تو فرانسه. مرتیکهٔ بی‌بته خودش مجاره اومده سنگ دماغ درازای فرانسوی رو به سینه می‌زنه. نه‌خیر با این راست‌ها خیری به ما نمی‌رسه.

ـ گلناز ویمبلدون هم شروع شد. آخرش بهت می‌گم فدرر رکورد شکنی می‌کنه یا اون نادال خرزور کارگر. نادال مثل چوکای تالش می‌مونه، فقط تو خاک و گل و شل بلده بازی کنه. معلوم نیست سرویس می‌زنه یا شلیک می‌کنه، تکنیک که نداره.

ـ زند و هومن یسن هم تمام شد. هرچند پر از نکات تاریخی بسیار جالب و بس آموزنده بود ولی باید اعتراف کنم که حالم بد شد از یه جاییش به بعد. چقدر مزخرف گفته بودند توش. ما انگار کلاً در نوشته‌های دینی شانس نداشتیم. مانده‌است کارنامک ارتخشیر پاپکان را بخوانم ببینم این مرتیکه چقدر تعریف از خودش چِپونده تو حلق داستان.

ـ آهنگ جدید Avril Lavigne رو شنیدم و کلیپش رو هم دیدم. اسمش بود Girlfriend فکر کنم. تنها می‌تونم بگم شوکه شدم. آهنگش بد نبود، ولی ویدئوش! اون Britney مزخرف کم بود آخه؟ نمی‌دونم شاید نادرست بگم ولی فکر می‌کنم یه جورایی فرق داشت با بقیه کاراش.

ـ این چند مدت چند تایی هم فیلم خوب دیده‌ام. پیشنهاد هم می‌کنم ببینید. یکمیش The Dreamers بود. گرچه با س‍ ‍ک‍ ‍سی کردن داستان بقیه مسائل را به زور در پاچه می‌کند ولی باز جالب بود. دومیش هم که Fight Club بود که نیاز به معرفی ندارد. خوشم اومد از Fincher براستی. پیتر نورتون هم عالی بود، برد پیت ولی هنوز کیسه شنی بیش نیست. سومیش هم Oldboy بود. فکر کنم ژاپنی بود. سینا یک جملهٔ خیلی خوب در موردش گفت: «فیلم Kill Bill یک انتقـام ذاتاً هالیوودی بود به شکل سامورایـی ولی Oldboy یک انتقـام کاملاً سامورایـی است در ظاهری هالیوودی»! چهارمیش Delicatessen بود. یک فیلم خوب دیگه از ژونت. پنجمین فیلم رو هم دیدید حتماً، V For Vendetta بودش. می‌شه گفت نسخهٔ خوشبینانهٔ ۱۹۸۴ بود. ششمیش هم Lola Rennet بود. می‌شه گفت برای سال ۲۰۰۰ مثلاً فیلم خوبی محسوب می‌شده، ولی برای زمان خودش ایدش یه کم تکراریه و جز همون ایده چیز زیادی نداره. شاید بشه گفت یک فیلم هالیوودی خوب باشه و البته یک فیلم عالی و هیجان‌انگیز برای اون‌ها که خیلی اط این دست فیلم‌ها ندیدند. هفتمیش One Flew Over The Cuckoo's Nest بود که بعد از سال‌ها نسخهٔ زبان اصلی‌اش رو دیدم. هنوز هم به نظرم یک شاهکاره. همین دیگه.

برچسب‌ها: , , , ,

Print stack trace


باز دوباره چند مدت ننوشتم، یه کوه مطلب جمع شده مجبورم کمپوت‌وار بنویسم. حالا این اولای stack حرفامه. بقیه‌اش رو هم در پست‌های بعدی. فعلاً اینا باشه:


۱) قبلاً در شگفت بودم که یک آخه یه آدم چگونه می‌شه که از شادی یکی دیگه انقدر شاد بشه. الآن البته شگفت‌‌زده نیستم که یه آدم چقدر می‌تونه پدرسوخته باشه، ولی برام جالبه که اون آدم چه‌طوری انقدر پدرسوخته بشه.

۲) این یارو یلتسین هم که پُکید. یکی می‌گفت فکر کنم انقدر مشروب خورده که مرده. ولی گذشته از این سخن‌ها برای خودش جونوری بود‌ها. دیروز تازه فهمیدم این کمونیست‌ها رو با چه کلک‌هایی کله‌پا کرده.

۳) چند روز پیش داشتم از جلوی «مرکز تقریب مذاهب اسلامی» رد می‌شدم که چشم افتاد به یک دیوارکوب (پوستر) عجیب. فکر کنم پشت زمینه‌اش چهرهٔ یک دختر ۴-۵ ساله بود که گریه می‌کرد. فکر کنم روش هم نوشته بود: ۲۴ آوریل ۹۲مین سالگرد کشتار ارامنه توسط دولت ترک عثمانی. انکار بس است، بپذیرید!
بسی جای سخن داره، ولی فعلا بدون شرح باشه.

۴) به‌نظر می‌رسه که این کتاب گفتگو در کاتدرال خیلی زیبا باشه. البته تا این‌جاش که تنها گیج زدم. هر خط رو باید ۲ بار بخونی تا پی‌ببری چی می‌گه اصلاً. خلاصه این‌که تمام ذخایر زبانی رو توش تموم کرده.

۵) این درس فیزیک معاصر هم صرف‌نظر از استاد درس و بچه‌های فیزیک و روند کلاس، خیلی خوبه. وای این جلسه بخش آشوب بود، دوباره رفتم رو هوا. یارو می‌گفتزمان متغیر وابسته به آنتروپی استو حتی بیشترگذشت زمان و جلو رفتن آن همان زیاد شدن آنتروپی است. و … »

۶) این ترم جدا از این فیزیک معاصر بقیهٔ درس‌ها چندان بوهای خوبی نمی‌دهند. این تاریخ علم که یارو افزون بر امردی، اندکی بیشتر احمق تشریف دارد. باور کنید اگر انقدر اِوا نبود تاکنون یک دیالکتیک سفتی باهاش می‌داشتم. مرتیکه دوتا پاش رو کرده تو یه کفش که ارشمیدس جدی آینهٔ سوزان رو ساخته بوده چون اون زمان یه عده دیگه هم اهرام مصر رو ساختن. آمار و احتمال هم که اصلا نمی‌خوام چیزی ازش بگم، بندهٔ خدا. تابش رو هم که چندان سر کلاسش نرفتم که بخوام نظر بدم. فقط بگم که این کامپایلر آخرش منجر می‌شه که کجای ما سر چوب‌پاره سرخ کند.

۷) این فیلم 12Angry Men رو دیدم. تنها می‌تونم بگم خدا بود. بدون شک یکی از فیلم‌های برجستهٔ سینما است. پس از یه بررسی بیشتر هم دیدم برای یک اکران هم خیلی جون می‌ده چون اصلاُ صحنه و سانسور نداره. علی جان نظرت چیه؟

۸) یه ۴-۵ تا از فیلم‌هـای استنـلی کـوبریـک رو دیـدم. موجود عجیبیه در کل این بشر. فکر کنم فقط فیلم Paths of Glory رو خوب فـهمیدم و البته کـلی هـم لـذت بردم. شاه‌کار بود. ولی این Dr.Strange Love و Clockwork Ornage و به‌ویژه این فیلم Shining خیلی دیگه سنگین بود. باز اون دوتا یک مقدار خوب بودند، ولی این آخری رو فقط در موردش حس دارم. هیچی نمی‌تونم بگم.

۹) راستی این زبان پهلوی هم خیلی خواندش جالبه. تازه به ریشهٔ کلی از واژه‌ها پی‌می‌بری. چون یه چند نفر اصرار کردند یه متن‌اش رو این زیر آوردم:


pusīt danāk ō mēnōk i xrat ku kātām ān šātīh i hač dušrāmīh vattar. Mēnōg i xrat pasōx kart ku kē xvāstak hač bazak handōxt ēstēt uš patiš šāt bavēt ēg -š ān šātīh hač dušrāmīh vattar.

پرسید دانا (از) مینوی خرد، که کدام آن شادی که از دُژمی بدتر (است). مینوی خرد پاسخ داد، هنگامی که خواسته (= دارایی) از بزه اندوخته شده است، او بهش شاد بُوَد، آنگاهش، آن شادی از دژمی بدتر (است).


۱۰) این‌گونه که به‌نظر می‌رسه این روزا دوباره افتادن به جون مردم که اگر خدای نکرده مویی بیرون بود و روسری فردی کفاف نمی‌داد از خشتکش به جای روسری استفاده کنند. این‌گونه حرکت‌ها که تا به‌حال زیاد پیش اومده، ولی نکتهٔ جدیدش این دفعه قرار گرفتن مردان با ظاهر ناهنجار در گروه‌های هدف است. البته مثل همیشه پرسش نخستی که برای همه پیش می‌یاد تعریف هنجاره که دیمیه. ولی از همهٔ این حرف‌ها گذشته، با کمال تأسف و تأثر باید بگم این احمدی‌نژاد به صورت مناسبی توی قالبی که به اسم فاشیست ساختن قرار می‌گیره و فاشیسم هم به گُه نشست به قولی. موقعی که اومد همه می‌گفتن شروع می‌کنه گیردادن به مردم، انقدر که یه جهت‌گیری سنگین علیه‌اش شکل گرفت. ولی وقتی اومد اصلاً همچین کاری نکرد. وایساد تا زیر پاش سفت شد و بعدش رو هم که می‌بینید و خواهید دید. ببین اوضاع داره به کجا می‌رسه که من خودم که الآن این رو نوشتم یه کم می‌ترسم.

۱۱) این یاسمن هم که رفت آمریکا اونجا یه دیوونه‌ای ۳۰ نفر رو کشت تو دانشگاه، بهانه دستش اومد و مامان باباهه رو پیچوند اومد ایران. تا کی دوباره بکننش و ببرنش به غرب وحشی!

۱۲) من آخه نمی‌دونم این اَپل چرا انقدر پدرسوخته است. آخه یکی نیست بگه چرا این MacBook مشکی ۲۰۰ دلار گرون‌تره آخه!

۱۳) این دانشگاه هم عجب پلتیکی زد به دانشجوها. بوفه رو بست، تعاونی رو بست، سگ‌پز رو میلیاردر کرد، سلف هم مزخرف شد تا بچه‌ها از گرسنگی به گـُه خوردن افتادن! بعد با خیال راحت بوفه رو با همون غذاها و همون کادر و همون قیمت‌ها باز کرد تا بچه‌ها دعاشون هم بکنند.

۱۳+۱) من نمی‌دونم چرا باز تو این پست هم به رستم گیر ندادم آخه. نیستی رستم، کجایی؟ چه خبرا؟ آهان، به هر صورت تو روحت!

۱۴+۱) راستی من اون پست قبلیم رو جایی نبودم‌ها. گیر یه یارو عقده‌ای بدبخت افتاده بودم، دو کلاس فرانسه خونده بود، ویندوز و کی‌برد و تمام زندگیش فرانسوی بود. دکمهٔ A رو می‌زدم Q می‌زد، دیگه ببینید چه وضعی بود. دهنم سرویس شد تا همون دو خط رو تایپ کردم.

۱۶) راستی نیوشا می‌دونم این آرزوها رو مثل این ۱۵ پیچوندم. ولی قول می‌دم در اولین فرصت بنویسم.


برچسب‌ها: , , ,