کاغذ دیگهای نبود، پشت یه کاغذ چرکنویسی نوشتم که یه طرفش Parallel Structure نوشتم و یه طرف دیگهاش هم در مورد معادلات هذلولیگون یکپارچه و دو پارچه نوشته بودم سابقاً.
ساعتهای دم صبح را یک جور دیگری دوست دارم. مخصوصاً اینجا توی شمال. روالاش این است که بعد از ساعت ۳ گرسنه میشوی.
میگوید این نوشیدنیهای خارجیها را هیچ دوست نداشتم، همهاش کف میکند. چه قهوه دم صبحشان، چه آبجو روزشان. نه اینکه کف را دوست نداشته باشمها، ولی وقتی اینجور دلمه میبنده، میلام نمیکشد دیگر.
اینجا همیشه آبجو پیدا میشود، خوبیاش هم همین است. ترکیب جالبی است با بیسکوییت برای رفع گرسنگی آمده در بالا. هم سردت نمیشود و هم خوشمزه است.
دارم فکر میکنم این سال نکبتی انگار تهش دارد لااقل خوب تمام میشود. شاید هم میخواهد خیلی خاطره بدی نباشد. هنوز دارد در مورد کف روی آبجو اش غرغر میکند. اگر تنها بودم بهتر بود، هرچند قابل تحمل است حضورش و بلکه هم کمی مفرح با آن چشمهای گردش که دارد پاک شدن کفهای روی لیوان را بررسی میکند.
فردا هم فکر کنم از آن عیدهایی باشد که آخرش یادم نیاید کی آمد و چطور بود. اصلاً این سال جدید سال مظلومی است. هنوز نیامده همه بند شلوارشان را چسبیدهاند که بپایید که این از آن پدرسوختههای ترتیب دهنده است. حالا نه این که بگم نیستو شما حواستون رو جمع بکنین به هر حال.
برچسبها: آرزو, اجتماعی, احساس, اندوه, ایران, تغییر, درد, مرگ
برچسبها: آرزو, آمریکا, احساس, اندیشه, اینترنت, جشن, دوستان, سفر, وداع, یاسمن
سر نوشت: هرچند امروز ۲۸ اسفند نیست، ولی این نوشته ذاتاً متولد آن روز است. پس همانجا میگذارمش. خرده دیرکردش بر عید است و سفر.
هرچه بیشتر میگذرد ارتباط بیشتر میگردد و اعتماد کمتر. آنچه تجربه نگردیده بود مزهمزه میشود، هرچند به ذائقه چندان خوش نمیآید.
مکانها تکرار میگردد، همان جایم که پارسال ولی نه همان رویداد است این یک، که این آن زیبایی بیپیرایش نیست.
گاهی درکم میگوید که به خطا میروم، هدفم چه بوده؟ اگر آن لحظهٔ فراموشی، چهرا نگرانم؟ و تو، تویی که در دیگر نمیدانم در آن لحظهٔ ارگاسم فراموشی حتی چهرا میاندیشی و چرا؟ و دیگران، همهچیز خوب است. گرچه نه آنسان که تباهی دیروز را به غرامتی فردایی دلخوش سازد، تنها برای آنکه اکنون را خوش بهسر بری. آنها که آمدند نیز میروند و حجمها را با خویش میبرند و دیگر برای حجم دادن دیر خواهد بود.
همانند اویی که ضمیر تو را برنمیتابد.
میدانی ای اوی عزیز، توهای من دلایل نیاز من به همکلامی با مخاطبی است که نوشتهام، بار نبود نوع زبانیاش را به خیال میکشد. اگر توی من نمیگوید، حتی اگر توی من چندان نمیشنود و من هم طبعاً ابزار چندانی به اجبارش ندارم چه آنکه گاهی به سختی تنها میبینمش، اما توی من ناگزیر است از خواندن اینها چرا که وسوسهٔ دریافت معنای دلخواهش را تاب نمیتواند بیاورد. من هم تلاش مذبوهانهام را برای گشاده کردن دستش در این راه مینمایم و منتظر مینشینم تا در دام معناهای ناگزیر متن گرفتار شود و بهزور بشنود فریاد را. آری، چنین است اوی دوست داشتنی من، تو را گرچه نمیدانم.
و سالی دیگر باز میآید و من شاید خالیتر از هر نقطهای در نمودارم از درون به این آبشار گوش فرا میدهم. و عجیب است که هنوز لذتبخش مینماید، چرا که هرکه نداند توی دوست داشتنی میدانی(؟) که چقدر نسبیگرا شدهام.
پینوشت: هرچه کردم شرمم گردید این برچسب آخر را بگذارم.
فدریکو دیروز زنگ زده. خوب نمیفهمم چی میگه، ولی فکر کنم گفته که داره ازدواج میکنه. دیروز حدوداً ۳۰ ثانیه سکوت کردم.
ـ چرا چیزی نمیگی؟
خوب نمیدونم ولی شاید دیروز یه مدّتی خندیدم.
ـ چرا میخندی؟
حتماً گفته بودم که نمیتونم کارهای زیادی توی این موقعیت انجام بدم. شاید خواسته بودم پیشنهاد بده!
ـ خب شاید بتونی خوشحالی کنی، تبریک بگی، آرزوی خوشبختی کنی یا حتی بگی: «جدّی؟ راست میگی جان من؟ حالا کی هست این مرد خوشبخت؟» اینها چطورن؟
باید گفته باشم که تلاشم رو میکنم. ولی اون هم باید میپذیرفت که خندهداره!
ـ چی خندهداره؟ تلاش کردن؟ ازدواج؟ یا ازدواج من؟ یا آرزوی خوشبختی؟
انگار اینجا باید بگم که: «کلاً همهچی خندهداره، راستی چرا همهچیز خندهداره؟ تبریک؟ آره چیز خوبیه، برکت خواستن، همون آرزوی خوشبختی! آره همین خوبه! تبریک میگم! آره، باور کن راست میگم. به جان تو. تو که میدونی من چندان گی نیستم، ولی یه دخترس که خوشگله، هنوز نمیشناسمش، اگه شد بعد میگم کی بود، گرچه شاید نشنوی. نگفتم همهچی خندهداره. چرا میخندی؟»
ـ مممممم… چیز دیگهای نمیگی؟
دلم تنگ شده بود. من جدیداً حرف زیادی ندارم که بگم. فکر کنم زدم تو مود بادی لنگواِج! شاید یه صدای خندهای شنیدم. لابد همهچی خندهداره! وگرنه چرا صدای خنده میشنوم؟
ـ از بس که چرت و پرت میگی، خب خندم گرفت. راستی تو آخر نگفتی؟
من نگفتم آخرش هم. خندهدار نیست؟ ولی انگار اون گفته.
ـ نه من نگفتم، یعنی اولش نگفتم. اولش اون گفت. آخه اینجا راحت میگن این لامصب رو. دیگه چیزی نمیپرسی؟
دیگه پرسشی برام نمونده. آخه همونقدر که این لامصب ذهن منو میخونه منم ذهن اونو میخونم. برام تابلو کیه. اصلاً دارم میبینمش. اینجاهاش رو دیگه نباید ببینم، لختیه!
ـ بگم چی بشی که هیچوقت دست از شوخی برنمیداری. بگذریم، هشتم ژوئیه جشن عروسیمه! ناراحت میشم اگه نیای. فقط برای اینکه تو بتونی بیای انداختمش عقب! کارات هم پای من.
آخرش گفتم (نمیدونم چرا دو طرف دماغم خیس بود):
ـ زمانش که خوبه. فقط میدونی یه چیزی هست. این راهش یه کم دوره. من برای عروسی مامانم هم تا آمریکا نمیرم، بعدشم من با بروبچههای استنفورد زیاد حال نمیکنم. نه اینکه بخوام کلاس بذارمها، نه اصلاً، ولی خب دیگه… اصلاً همه اینها بهکنار تو که خودت دستت تو کاره، من اگه بخوام بیام هم نمیذارن، سربازی و احمدینژاد و از این صحبتها. از همه بدتر این پروژهٔ کامپایلرم. اینه که شرمندهام دیگه. ببین من امروز یه کم زیادی دهنم سرویس شده، در هم میزنن. باشه بعداً مفصل همپرسه(گفتگو) میکنیم. انقدر هم نخند.
خوب نمیفهمم چی میگه، ولی فکرکنم میخنده میگه باشه و انگار تهدید میکنه که از همینجا خِرکشم میکنه.

امشب یا شایدم صبح نمیدونم چرا اینقدر دچار نوستالژی شدم. همینجور ناگهان یاد ترم یکم افتادم. همیشه یادش که میافتم یه بوی خاصی میده، فکر کنم بوی یکی از این عطرها که تو مترو میدادن و گذاشته بودم لای اون پوشهٔ آبیام که دانشگاه داده بود. هرچند مثل بقیه عمرم ازش به طور کامل راضی نیستم، ولی یه احساس داره که طپش قلبم رو تند میکنه. مثل پیرمردها باید بگم: «هــــی، یادش بخیر جوونی»!
راستی آلبوم جدید Linkin Park، یعنی Minutes to Midnight رو هم از علی گرفتم. یه کمی ضدحال بود ولی مثل همیشه یه آس داشت. گرچه با بقیهاش تو این حال و هوا حال نکردم ولی با Bleed It Out اش خیلی حال نُمودم.
خب داشت یادم میرفت، ظاهراً از نیوشا و سبحان درخواست داشتیم برای آرزو بازی. خوب ما هم با تأخیر لبیک میگوییم. فقط بگم این بازیش چون برام چندان جذاب نبود و در مجموع یه جوری بود، کسی رو دعوت نخواهم کرد. و اما آرزوها:
گذشته از این آرزوهای تکراری مزخرف که دیگه کردن نداره، و اگه کردی گفتن نداره، چندتایی چیز هستش که دوست دارم رخ بده.
یکمیش اینکه تکلیفم رو بتونم درست و حسابی با خودم روشن کنم، در چند تا مورد. البته مهمترین موردش تکلیفم با خودم در مورد یه بنده خداییه. اصلاً نمیدونم چه کنم، ولی اسبش به دم رسیده، کافیه یه نشونهای تکون کوچیکی بده که کلاً ول بشه یا به عبارتی ولش کنم. فعلاً یه چندتا نخاش یا سرنخاش دستم مونده هنوز.
دومیش اینه که دوست دارم، کلاً آدم عمیقی! بشم. انقدر که وقتی سینا پرسید چندمتری، یه نگاهی بهش بکنم و بگم: «زیاد، به درد شما نمیخوره، شما برو اونور خط غرق نشی کیسه»!
سومیش اینه که خوب مگه من چِمِه؟ منم دوست دارم پولدار شم (البته اگه این کمونیستها بذارن). دوست دارم اینقدر داشته باشم که هیچ موقع نگرانی مالی نداشته باشم. حالا اگه بیشتر هم شد که بهتر.
چهارمیش که همیشه از بچهگی هم دوست داشتم اینه که جادو بتونم بکنم! به شکل دقیقتر همیشه عاشق این بودم که قدرتهای متافیزیکی داشته باشم. مثلاً با چشمم چیزها رو جابجا کنم و از این حرفها. یه جور حس قدرت خیلی خوبه که بدون اینکه تکون بخوری یا لب تر کنی، یه کاری رو انجام بدی.
پنجمیش هم که باز برمیگرده به گذشتهام اینه که همیشه دوست داشتم ایران همون ایرانی بود و باشه که تو کتابهای تاریخ باستان میخوندم. یه کشور قدرتمند، و البته یه کم هم عجیب!
خوب حالا که بیشتر فکر کردم، دو سه نفر رو دعوت میکنم، بد نیست حالا:
یاسمن رو دعوت میکنم و دیگه آذین رو و اونیکی هم نغوشاک، رستم هم که نمینویسه تو روحش.
همین دیگه.