Atorpat
What ever ooze from that thing, you call mind!
مکاشفات آخر سالی

کاغذ دیگه‌ای نبود، پشت یه کاغذ چرک‌نویسی نوشتم که یه طرفش Parallel Structure نوشتم و یه طرف دیگه‌اش هم در مورد معادلات هذلولی‌گون یک‌پارچه و دو پارچه نوشته بودم سابقاً.


ساعت‌های دم صبح را یک جور دیگری دوست دارم. مخصوصاً این‌جا توی شمال. روال‌اش این است که بعد از ساعت ۳ گرسنه می‌شوی.

می‌گوید این نوشیدنی‌های خارجی‌ها را هیچ دوست نداشتم، همه‌اش کف می‌کند. چه قهوه دم صبح‌شان، چه آب‌جو روزشان. نه این‌که کف را دوست نداشته باشم‌ها، ولی وقتی این‌جور دلمه می‌بنده، میل‌ام نمی‌کشد دیگر.

این‌جا همیشه آب‌جو پیدا می‌شود، خوبی‌اش هم همین است. ترکیب جالبی است با بیسکوییت برای رفع گرسنگی آمده در بالا. هم سردت نمی‌شود و هم خوشمزه است.

دارم فکر می‌کنم این سال نکبتی انگار تهش دارد لااقل خوب تمام می‌شود. شاید هم می‌خواهد خیلی خاطره بدی نباشد. هنوز دارد در مورد کف روی آب‌جو‌ اش غرغر می‌کند. اگر تنها بودم بهتر بود، هرچند قابل تحمل است حضورش و بلکه هم کمی مفرح با آن چشم‌های گردش که دارد پاک شدن کف‌های روی لیوان را بررسی می‌کند.

فردا هم فکر کنم از آن عید‌هایی باشد که آخرش یادم نیاید کی آمد و چطور بود. اصلاً این سال جدید سال مظلومی است. هنوز نیامده همه بند شلوارشان را چسبیده‌اند که بپایید که این از آن پدرسوخته‌های ترتیب دهنده است. حالا نه این که بگم نیستو شما حواستون رو جمع بکنین به هر حال.

برچسب‌ها: , , ,

خودسانسوری (احتمالاً ۱)

این را می‌نویسم این‌جا برای ۱۰۰ امین پستی که نوشتم و منتشر نکردم.

برچسب‌ها: , ,

جدایی ۱


Ever has it been that love knows not its own depth until the hour of separation.

Khalil Gibran

برچسب‌ها: , , , , , ,

آزادی ۴


It would indeed be ironic if, in the name of national defense, we would sanction the subversion of one of those liberties which make the defense of our nation worthwhile.

Earl Warren

برچسب‌ها: , , , , ,

آزادی ۳


If a nation values anything more than freedom, it will lose its freedom; and the irony of it is that if it is comfort or money that it values more, it will lose that too.

W. Somerset Maugham

برچسب‌ها: , , , , , ,

آزادی ۲


They that can give up essential liberty to obtain a little temporary safety deserve neither liberty nor safety.

Benjamin Franklin

برچسب‌ها: , , , , , , ,

آزادی ۱


We must plan for freedom, and not only for security, if for no other reason than only freedom can make security more secure.

Karl Popper

برچسب‌ها: , , , , , , ,

فریاد ندا
خرداد پر رخدادی بود
پر از نوشتنی بود این روزهایی که ننوشتم
شاید به قدر هرآنچه از ابتدا.
پر از امید بود
اگر نه با من و تویی که تهی‌تر از آن بودیم که …
با او که بود، با آنان نیز
در چشمانی که دیدیم برق‌اش را ز شور زندگی
و در گلوهایی که شنیدیم نغمه‌های شادی‌اش را …

و اکنون که می‌نویسم نیز
پر است، ولی این‌بار از نانوشتنی‌ها
به یقین که بیش از هرآن‌چه به نوشتار آمده
امید هست هنوز
اگر نه با من و تو، اگر نه با تمامی آنان، حتی اگر نه با ما
با آیندگان
و اگر امید زنده‌شان باشد
زندگی‌اش را از شور زندگانی همان چشمانی گرفته‌ست که امروز
مرگ سپیدش را به آغوش کشید،
و از شادی گلویی که امروز زندگانی سرخش را تا آسمان فریاد کرد
شاید که ندای رهایی ما باشد.

----------------------
باشد که این دردها را نه مرهمی که پایانی باشد!

برچسب‌ها: , , , , , , ,

مادربزرگ
دیشب شب عجیبی بود و امروز صبح تلخی.
دیشب وقتی لباس‌های سیاه‌شان را دیدم، با خودم گفتم انگار همه برای مرگ پیشواز رفته‌اند...
دیشب وقتی پزشک اورژانس می‌گفت وضع بیمار ۹۹ است، باز هم باور نکردم...
دیشب حتی وقتی دیگر دستم را هم نفشرد، باور نکردم...
امروز صبح اما وقتی صدای لرزان پدر را پای تلفن شنیدم دانستم که رفته...
با آن‌که رفتنش را هنوز باور ندارم.
در گوشم است انگار دوباره: «مادر مرد، از بس که جان ندارد.»
امروز مادر بزرگ رفت.
و حتی این باران هم برای رفتن‌اش نگریست که فراری بود از دردهای بودنش.
هیچ‌وقت مرگ کسی به این نزدیکی را ندیده بودم.


--------------------------------------------
داستان غریبی است این زندگی، که گاهی مرگ تنها درمان‌اش است.
تمام چیزهایی را که عید برای این‌جا نوشته بودم و می‌خواستم امروز بگذارم رفت زیر بار این نمیدانم چه...

برچسب‌ها: , , ,

خدانگهدار مسافر ویرجینیا!
مدت‌ها بود که می‌خواستم این را این‌جا بگذارم ولی هربار به دلیلی نمی‌شد. این نوشته را امروز ۲۲ اسپند ماه این‌جا گذاشتم، ولی بیشترش را در همین تاریخ این بالا نوشتم. به خاطر مناسبتش در همین تاریخ گذاشتمش.

امشب یاسمن هم می‌رود. گویا ساعت ۴ صبح بود زمانش. هرچند جشن خداحافظی معقولی گرفته‌بود و برای نخستین بار بود که حس می‌کردم بالاخره یک بار یک خداحافظی درست و درمانی با کسی داشتم، ولی باز دلم(مان) می‌خواست بروم(یم) فرودگاه. خیلی هم پافشاری کردیم اما قبول نمی‌کرد. آخرش هم طاقت نیاوردم، به بهانه عکس‌ها رفتم پیش حسان که داشت دی‌وی‌دی رو دوباره عوض می‌کرد. به هر ترفندی بود فریدون را قانع کردیم که با هم برویم. فریدون و بابک که آمدند، رفتیم. فکر می‌کردم الان خانه‌شان پر از مهمان و این‌هاست، مثل بقیه که می‌روند. وقتی رسیدیم شکه شدم، خالی بود، خالی خالی! دیگر نشد زیاد بنشینیم، وسایل را دادیم و آمدیم.
حالا که فکر می‌کنم خداحافظی نخستین را هم خراب کردم. کاری‌است که شده، فرودگاه هم نشد برویم، هرچند که آخرش خودش هم از خدایش بود. دستش درد نکند باز خیلی خوب رفت! الان نمی‌دانم ناراحتم یا نه؟ شاید یک کمی برای یاسمن که نمی‌خواست برود و شاید اندکی برای خودم که دوستی دیگر را ازدست دادم. جدی آمریکا رفتن شبیه از دست دادن است. انگار حضور فیزیکی آدم‌ها چیزی فرای ارتباط تلفنی و اینترنتی حتی از نوع تصویری‌اش را به تو تفویض می‌کند و این جالب و عجیب است، چه آنکه این‌ها اصالتا باید بتواند مدیومی برای تمام انواع ارتباط باشد. ولی خوب گویا آدم‌ها تنها با اندیشه و سخن و حتی آوا و تصویر خود شناخته و مشخص نمی‌شوند. انگار یکتا تمایز این دنیای مجازی با تمام توهمات من همان آگاهی به وجود شاهدی مادی برای هر اینستنس مجازی است و زمانی که شاهد مثال قابلیت مشاهده شدنش را به لحاظ منطقی و نه حتی تجربی از دست می‌دهد، از همان دم شمایل مجازی‌اش خون‌ریزی معنایش را آغاز می‌کند و شروع به کم‌رنگ شدن می‌کند.
بگذریم؛ می‌خواستم این‌جا چیزی برای یاسمن بنویسم، ولی خوب لیز می‌خورم مدام. روزبه امروز چیز خوبی گفت، به هر حال این جمع تا حداکثر یک‌سال دیگر از هم پاشیده می‌شود. ناراحتی امروزت به زندگی بهتر فردایت می‌ارزد. روزها که بگذرد می‌فهمی که آن‌جا برای منافع‌ات بهتر است. ترجیحاتت عوض می‌شود. آخرش شاید گاهی یادی خوش و اندکی دلتنگی تنها بماند برایت از این روزها. از امروز و شاید هم فردا دنیایی نو و زندگی جدیدی پیش رویت خواهد بود، پس ساختن زندگی جدیدت را با لبخند آغاز کن.

----------------------------------------------
پانویس: من یادم باشد بعد یک چیزی در مورد این همه رفتن‌ها هم بنویسم.

برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

Dead Lock

هنوز هم بدگمانم، در واقع یقین دارم، ولی چیزی که ندارم زمان است. بهتر است بعداً خودم را ملامت کنم تا اینکه افسوسش را بخورم. آی می‌شنوی؟ تا ته‌اش را می‌آیم، گرچه بن‌بستش را می‌بینم. فقط جان من وسط‌اش در نرو.

برچسب‌ها: , ,

روزگار ۴ بعدی من

سر نوشت: هرچند امروز ۲۸ اسفند نیست، ولی این نوشته ذاتاً متولد آن روز است. پس همان‌جا می‌گذارمش. خرده دیرکردش بر عید است و سفر.

هرچه بیشتر می‌گذرد ارتباط بیشتر می‌گردد و اعتماد کم‌تر. آن‌چه تجربه نگردیده بود مزه‌مزه می‌شود، هرچند به ذائقه چندان خوش نمی‌آید.

مکان‌ها تکرار می‌گردد، همان جایم که پارسال ولی نه همان رویداد است این یک، که این آن زیبایی بی‌پیرایش نیست.

گاهی درکم می‌گوید که به خطا می‌روم، هدفم چه بوده؟ اگر آن لحظهٔ فراموشی، چه‌را نگرانم؟ و تو، تویی که در دیگر نمی‌دانم در آن لحظهٔ ارگاسم فراموشی حتی چه‌را می‌اندیشی و چرا؟ و دیگران، همه‌چیز خوب است. گرچه نه آن‌سان که تباهی دیروز را به غرامتی فردایی دلخوش سازد، تنها برای آن‌که اکنون را خوش به‌سر بری. آن‌ها که آمدند نیز می‌روند و حجم‌ها را با خویش می‌برند و دیگر برای حجم دادن دیر خواهد بود.

همانند اویی که ضمیر تو را برنمی‌تابد.

می‌دانی ای اوی عزیز، توهای من دلایل نیاز من به هم‌کلامی با مخاطبی است که نوشته‌ام، بار نبود نوع زبانی‌اش را به خیال می‌کشد. اگر توی من نمی‌گوید، حتی اگر توی من چندان نمی‌شنود و من هم طبعاً ابزار چندانی به اجبارش ندارم چه آن‌که گاهی به سختی تنها می‌بینمش، اما توی من ناگزیر است از خواندن این‌ها چرا که وسوسهٔ دریافت معنای دلخواهش را تاب نمی‌تواند بیاورد. من هم تلاش مذبوهانه‌ام را برای گشاده کردن دستش در این راه می‌نمایم و منتظر می‌نشینم تا در دام معناهای ناگزیر متن گرفتار شود و به‌زور بشنود فریاد را. آری، چنین است اوی دوست داشتنی من، تو را گرچه نمی‌دانم.

و سالی دیگر باز می‌آید و من شاید خالی‌تر از هر نقطه‌ای در نمودارم از درون به این آبشار گوش فرا می‌دهم. و عجیب است که هنوز لذت‌بخش می‌نماید، چرا که هرکه نداند توی دوست داشتنی می‌دانی(؟) که چقدر نسبی‌گرا شده‌ام.

پی‌نوشت: هرچه کردم شرمم گردید این برچسب آخر را بگذارم.

برچسب‌ها: , , ,

هرویسپ خنده‌دار


فدریکو دیروز زنگ زده. خوب نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی فکر کنم گفته که داره ازدواج می‌کنه. دیروز حدوداً ۳۰ ثانیه سکوت کردم.

ـ چرا چیزی نمی‌گی؟

خوب نمی‌دونم ولی شاید دیروز یه مدّتی خندیدم.

ـ چرا می‌خندی؟

حتماً گفته بودم که نمی‌تونم کارهای زیادی توی این موقعیت انجام بدم. شاید خواسته بودم پیشنهاد بده!

ـ خب شاید بتونی خوشحالی کنی، تبریک بگی، آرزوی خوشبختی کنی یا حتی بگی: «جدّی؟ راست می‌گی جان من؟ حالا کی هست این مرد خوش‌بخت؟» این‌ها چطورن؟

باید گفته باشم که تلاشم رو می‌کنم. ولی اون هم باید می‌پذیرفت که خنده‌داره!

ـ چی خنده‌داره؟ تلاش کردن؟ ازدواج؟ یا ازدواج من؟ یا آرزوی خوشبختی؟

انگار اینجا باید بگم که: «کلاً همه‌چی خنده‌داره، راستی چرا همه‌چیز خنده‌داره؟ تبریک؟ آره چیز خوبیه، برکت خواستن، همون آرزوی خوشبختی! آره همین خوبه! تبریک می‌گم! آره، باور کن راست می‌گم. به جان تو. تو که می‌دونی من چندان گی نیستم، ولی یه دخترس که خوشگله، هنوز نمی‌شناسمش، اگه شد بعد می‌گم کی بود، گرچه شاید نشنوی. نگفتم همه‌چی خنده‌داره. چرا می‌خندی؟»

ـ مممممم… چیز دیگه‌ای نمی‌گی؟

دلم تنگ شده بود. من جدیداً حرف زیادی ندارم که بگم. فکر کنم زدم تو مود بادی لنگواِج! شاید یه صدای خنده‌ای شنیدم. لابد همه‌چی خنده‌داره! وگرنه چرا صدای خنده می‌شنوم؟

ـ از بس که چرت و پرت می‌گی، خب خندم گرفت. راستی تو آخر نگفتی؟

من نگفتم آخرش هم. خنده‌دار نیست؟ ولی انگار اون گفته.

ـ نه من نگفتم، یعنی اولش نگفتم. اولش اون گفت. آخه اینجا راحت می‌گن این لامصب رو. دیگه چیزی نمی‌پرسی؟

دیگه پرسشی برام نمونده. آخه همون‌قدر که این لامصب ذهن منو می‌خونه منم ذهن اونو می‌خونم. برام تابلو کیه. اصلاً دارم می‌بینمش. اینجاهاش رو دیگه نباید ببینم، لختیه!

ـ بگم چی بشی که هیچ‌وقت دست از شوخی برنمی‌داری. بگذریم، هشتم ژوئیه جشن عروسیمه! ناراحت می‌شم اگه نیای. فقط برای این‌که تو بتونی بیای انداختمش عقب! کارات هم پای من.

آخرش گفتم (نمی‌دونم چرا دو طرف دماغم خیس بود):

ـ زمانش که خوبه. فقط می‌دونی یه چیزی هست. این راهش یه کم دوره. من برای عروسی مامانم هم تا آمریکا نمی‌رم، بعدشم من با بروبچه‌های استنفورد زیاد حال نمی‌کنم. نه اینکه بخوام کلاس بذارم‌ها، نه اصلاً، ولی خب دیگه… اصلاً همه این‌ها به‌کنار تو که خودت دستت تو کاره، من اگه بخوام بیام هم نمی‌ذارن، سربازی و احمدی‌نژاد و از این صحبت‌ها. از همه بدتر این پروژهٔ کامپایلرم. اینه که شرمنده‌ام دیگه. ببین من امروز یه کم زیادی دهنم سرویس شده، در هم می‌زنن. باشه بعداً مفصل هم‌پرسه(گفتگو) می‌کنیم. انقدر هم نخند.

خوب نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی فکرکنم می‌خنده می‌گه باشه و انگار تهدید می‌کنه که از همین‌جا خِرکشم می‌کنه.


برچسب‌ها: , ,

بازی بازی، با آرزو هم بازی؟

امشب یا شایدم صبح نمی‌دونم چرا اینقدر دچار نوستالژی شدم. همین‌جور ناگهان یاد ترم یکم افتادم. همیشه یادش که می‌افتم یه بوی خاصی می‌ده، فکر کنم بوی یکی از این عطر‌ها که تو مترو می‌دادن و گذاشته بودم لای اون پوشهٔ آبی‌ام که دانش‌گاه داده بود. هرچند مثل بقیه عمرم ازش به طور کامل راضی نیستم، ولی یه احساس داره که طپش قلبم رو تند می‌کنه. مثل پیر‌مردها باید بگم: «هــــی، یادش بخیر جوونی»!

راستی آلبوم جدید Linkin Park، یعنی Minutes to Midnight رو هم از علی گرفتم. یه کمی ضدحال بود ولی مثل همیشه یه آس داشت. گرچه با بقیه‌اش تو این حال و هوا حال نکردم ولی با Bleed It Out اش خیلی حال نُمودم.

خب داشت یادم می‌رفت، ظاهراً از نیوشا و سبحان درخواست داشتیم برای آرزو بازی. خوب ما هم با تأخیر لبیک می‌گوییم. فقط بگم این بازیش چون برام چندان جذاب نبود و در مجموع یه جوری بود، کسی رو دعوت نخواهم کرد. و اما آرزوها:

گذشته از این آرزو‌های تکراری مزخرف که دیگه کردن نداره، و اگه کردی گفتن نداره، چندتایی چیز هستش که دوست دارم رخ بده.

یکمیش این‌که تکلیفم رو بتونم درست و حسابی با خودم روشن کنم، در چند تا مورد. البته مهم‌ترین موردش تکلیفم با خودم در مورد یه بنده خداییه. اصلاً نمی‌دونم چه کنم، ولی اسبش به دم رسیده، کافیه یه نشونه‌ای تکون کوچیکی بده که کلاً ول بشه یا به عبارتی ولش کنم. فعلاً یه چندتا نخ‌اش یا سرنخ‌اش دستم مونده هنوز.

دومیش اینه که دوست دارم، کلاً آدم عمیقی! بشم. انقدر که وقتی سینا پرسید چندمتری، یه نگاهی بهش بکنم و بگم: «زیاد، به درد شما نمی‌خوره، شما برو اونور خط غرق نشی کیسه»!

سومیش اینه که خوب مگه من چِمِه؟ منم دوست دارم پولدار شم (البته اگه این کمونیست‌ها بذارن). دوست دارم اینقدر داشته باشم که هیچ موقع نگرانی مالی نداشته باشم. حالا اگه بیشتر هم شد که بهتر.

چهارمیش که همیشه از بچه‌گی هم دوست داشتم اینه که جادو بتونم بکنم! به شکل دقیق‌تر همیشه عاشق این بودم که قدرت‌های متافیزیکی داشته باشم. مثلاً با چشمم چیز‌ها رو جابجا کنم و از این حرف‌ها. یه جور حس قدرت خیلی خوبه که بدون اینکه تکون بخوری یا لب تر کنی، یه کاری رو انجام بدی.

پنجمیش هم که باز برمی‌گرده به گذشته‌ام اینه که همیشه دوست داشتم ایران همون ایرانی بود و باشه که تو کتاب‌های تاریخ باستان می‌خوندم. یه کشور قدرتمند، و البته یه کم هم عجیب!


خوب حالا که بیشتر فکر کردم، دو سه نفر رو دعوت می‌کنم، بد نیست حالا:

یاسمن رو دعوت می‌کنم و دیگه آذین رو و اون‌یکی هم نغوشاک، رستم هم که نمی‌نویسه تو روحش.

همین دیگه.

برچسب‌ها: , ,