Atorpat
What ever ooze from that thing, you call mind!
یک تفاوت مختصر

ما یه آشنایی داریم ما که دوتا کارش ترک نمی‌شه.

عرق خوری و نمازش!



ازش پرسیدم: نکنه داستان آن یارویی است که گوسفند می‌دزدید گوشتش را نذری می‌داد؟

یک کمی کله‌ی کچلش رو خاروند و گفتش که نه عزیز یه تفاوت مختصری داره، این حسن پیاله*، نماز می‌خونه که اگه زد و اونور خبری بود، کمتر چوب تو آستینش کنن. ولی ما عرق می‌خوریم که سر نماز همچین شنگول باشیم که یه حالی هم به خدا داده باشیم، اونم بلکه توفیق عرق‌خوری‌مون رو بیشتر کنه.


------------

پانوشت:

حالا دیگه حسن آقا کیه من نمی‌دونم.

*: پیاله گویا اشاره به همان مادر پیاله دارد!


برچسب‌ها: , , , ,

آونگ
فعلاً برنامه این است:
روزها گند می‌زنیم، شب‌ها ماله می‌کشیم.
آه که من چه دوست می‌دارم این شب‌ها را!


پانویس: فاصله جانبی را حفظ کنید، خصوصاً شما دوست عزیز.
شما را نگفتم، شما یک کمی بیا نزدیک‌تر.

برچسب‌ها: , , ,

آشنا
از دور می‌بینمشان که می‌آیند، سمت من یا بهتر بگویم ساندویچی طرف من. خودش است با گویا دوست دخترش یا شاید هم خودش با گویا دوست پسرش، فرقی ندارد.
یک جوری نگاهم می‌کنند. چند قدمی مانده به من برسند که یکهو می‌ایستند همان‌جا. دختره می‌پرسد که چه شده؟ پس پسره با دوست دخترش است. من همچنان می‌روم که:

ـ سلام! (دستش جلو می‌آید)
ـ سلام؟!
ـ نشناختی؟(لبخندش آشناست)
ـ ممم... نــه!
ـ حتی قیافم هم برات آشنا نیست؟(گردن بند جالبی دارد)
ـ نمی‌دونم!
ـ هیچ حدسی هم نمی‌زنی؟(دوستش را نگاه می‌کنم که دیگر نمی‌خندد)
ـ شک دارم، نمی‌دونم.(باید تو کلاس فرانسه دیده باشم‌اش)
ـ مگه اسمت امیر نیست؟(چشم‌های کشیده‌اش خیلی جالبه، ولی به اندازه کافی آشنا نیست)
ـ چرا!
ـ نشناختی؟
ـ نه. کی بودی؟(یک قدم به سمت دوستش می‌رود)
ـ مگه اسمت امیر نیست؟
ـ چرا! شما؟
ـ نشناختی؟ پس هیچی دیگه. ولش کن. (می‌رود عقب سمت دوستش و دونفر دیگه)
ـ آهان! باشه. فعلاً. (می‌روم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس:
یاد حرف حمید می‌افتم. خنده‌ام می‌گیرد.

برچسب‌ها: , ,

Your past life diagnosis
I saw this on Leila's page and somehow found it interesting. Althouth after viewing the page, it was not like that. anyway my result:


I don't know how you feel about it, but you were male in your last earthly incarnation.You were born somewhere in the territory of modern Ontario around the year 1300. Your profession was that of a warrior, hunter, fisherman or executor of sacrifices.
Your brief psychological profile in your past life:
You always liked to travel and to investigate. You could have been a detective or a spy.
The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
You should develop your talent for love, happiness and enthusiasm and you should distribute these feelings to all people.
Do you remember now?

برچسب‌ها: ,

آشوب

زیاد که خونه بشینی با خودت فکر کنی و خواب ببینی همین می‌شه، یا خل و دیوونه می‌شی، یا روزبه.

این همه می‌شینی فکر می‌کنی که چی؟ لااقل از لحاظ تئوری باید همه‌چی به شانس وابسته باشه. این همه عدم قطعیت تو زندگی رو آخه کجا قایم کنم که این اثر پروانه‌هه نبیندش؟ آخه بابا وقتی نمی‌شه حرکت سه‌تا توپ رو تو یه اتاق پیش‌بینی کرد، من چی بگم به تو؟ هی باز بگو چرا اینقدر اما و ولی می‌نویسی. معنی کدومه، فقط برو شانس رو بچسب.

برچسب‌ها: , , , , ,

روزگار ۴ بعدی من

سر نوشت: هرچند امروز ۲۸ اسفند نیست، ولی این نوشته ذاتاً متولد آن روز است. پس همان‌جا می‌گذارمش. خرده دیرکردش بر عید است و سفر.

هرچه بیشتر می‌گذرد ارتباط بیشتر می‌گردد و اعتماد کم‌تر. آن‌چه تجربه نگردیده بود مزه‌مزه می‌شود، هرچند به ذائقه چندان خوش نمی‌آید.

مکان‌ها تکرار می‌گردد، همان جایم که پارسال ولی نه همان رویداد است این یک، که این آن زیبایی بی‌پیرایش نیست.

گاهی درکم می‌گوید که به خطا می‌روم، هدفم چه بوده؟ اگر آن لحظهٔ فراموشی، چه‌را نگرانم؟ و تو، تویی که در دیگر نمی‌دانم در آن لحظهٔ ارگاسم فراموشی حتی چه‌را می‌اندیشی و چرا؟ و دیگران، همه‌چیز خوب است. گرچه نه آن‌سان که تباهی دیروز را به غرامتی فردایی دلخوش سازد، تنها برای آن‌که اکنون را خوش به‌سر بری. آن‌ها که آمدند نیز می‌روند و حجم‌ها را با خویش می‌برند و دیگر برای حجم دادن دیر خواهد بود.

همانند اویی که ضمیر تو را برنمی‌تابد.

می‌دانی ای اوی عزیز، توهای من دلایل نیاز من به هم‌کلامی با مخاطبی است که نوشته‌ام، بار نبود نوع زبانی‌اش را به خیال می‌کشد. اگر توی من نمی‌گوید، حتی اگر توی من چندان نمی‌شنود و من هم طبعاً ابزار چندانی به اجبارش ندارم چه آن‌که گاهی به سختی تنها می‌بینمش، اما توی من ناگزیر است از خواندن این‌ها چرا که وسوسهٔ دریافت معنای دلخواهش را تاب نمی‌تواند بیاورد. من هم تلاش مذبوهانه‌ام را برای گشاده کردن دستش در این راه می‌نمایم و منتظر می‌نشینم تا در دام معناهای ناگزیر متن گرفتار شود و به‌زور بشنود فریاد را. آری، چنین است اوی دوست داشتنی من، تو را گرچه نمی‌دانم.

و سالی دیگر باز می‌آید و من شاید خالی‌تر از هر نقطه‌ای در نمودارم از درون به این آبشار گوش فرا می‌دهم. و عجیب است که هنوز لذت‌بخش می‌نماید، چرا که هرکه نداند توی دوست داشتنی می‌دانی(؟) که چقدر نسبی‌گرا شده‌ام.

پی‌نوشت: هرچه کردم شرمم گردید این برچسب آخر را بگذارم.

برچسب‌ها: , , ,

پرسپکتیو

این پرسپکتیو هم چیز شگفتی است، برای آنکه در صفحهٔ دوبعدی بعد سوم را ببینیم، یک بعد نقاشی را (به تدریج) حذف می‌کنیم.

پانوشت ۱: دیگر لازم نیست نگران رفتن زمستان باشی، با کرم‌های سفید کنندهٔ ما نمی‌گذاریم رو سیاهی برای روی شما بماند!

پانوشت ۲: چه برفی آمد دیروز. در نقشهٔ ماهواره‌ای ایران سفید شده‌است! سینا حیف شد نرفتیم برف‌بازی‌ها. یکی هم نیست بگوید خوب علی اون جیبت رو درست بگرد.‌

پانویس: امروز(دیروز) گویا سالروز «کشف حجاب» رضاخانی است. گذشته از مزخرفات محضی که دربارهٔ ملی بودن و ایرانی بودن حجاب این تلویزیون تو حلق ملت می‌کند، ولی انصافاً این تقریباً آخرین و پرخطرترین چیزی بود که رضاخان برای پیشرفت ایران یا سفت‌کردن جای خود در آن روزها نیاز داشت. به قول بچه‌ها رضا بی‌کله هم زد تو باقالی‌ها.

گذشته از این حرف‌ها دیروز که عکس‌های ماموران کشف‌حجاب رضاخان را می‌دیدم، شباهت غریبی با عکس‌ها برخورد با بدحجابی خودمان دیدم. احتمالاً یکی هم در آینده همین را در مورد محمود خوشگله یا چمیدانم یکی دیگر خواهد نوشت.

برچسب‌ها: , , , ,

لیلی

آقا می‌دونی قضیه چی بوده؟

یه بابایی بوده مرض ذاتی داشته، نشسته بوده ترق و توروق ظرف هرکی رد می‌شده رو می‌شکسته. این بنده‌خدا هم ساده، تند جوگیر شده که:

اگـر بـا مـن نـبـودش هـیـچ مـیـلـی*************چـرا ظـرف مـرا بـشکست لـیـلـی

برچسب‌ها: , ,

طعم یاد

می‌دانی، چیزهایی هست که کافیست یک بار اتفاق بیفتد. آنچه از آن در ذهن ته می‌نشیند برای زمانی دراز کافی خواهد بود. چشم‌هایم را می‌بندم و با نفسی عمیق یادم را می‌بویم.

افسوس که بوی یادم تمام شده، دیگر فقط می‌نشینم و فیلمش را می‌بینم و پفک می‌خورم، حوصلهٔ صحنه‌هایش را هم ندارم، می‌یایم بزنم جلو هنگ می‌کند همان‌جا می‌ماند. بعد یک‌هو صفحه سیاه می‌شود. دیگر بینایی جواب نمی‌دهد، فقط لامسه است که مانده و ندایی مبهم و ناگهان دهانم که ترش می‌شود.

برچسب‌ها: , ,

هم‌سانی

روی مبل لم داده‌بودم، تازه داشت زیرم گرم می‌شد، گفت: «آره درست می‌گی خیلی شبیه من شده». با فریاد شادی از توالت پرید بیرون، هنوز از دستاش آب می‌چکید. با همون صدای جیغ‌جیغوش داد زد: «مامان! مامان! دیگه اسهال نیستم، حالا می‌تونم برم بستنی‌ام رو بخورم»؟ ادامه داد: «البته فقط قیافه‌اش»!

برچسب‌ها: ,

اَبـَر دیالکتیک

تــز: من مرکز جهان‌ام. تمام جهان به دور من می‌چرخد. هرچیز که به دور من نچرخد، چیزی نیست.

آنتی تــز: نه‌خیر، من خودم مرکز جهانم چون هرچیزی که به دور من بچرخد من به دور او می‌چرخم و هرچیزی که به دور من نچرخد من به دور او می‌چرخم.


دیالکتیک یکم: جهان را مرکزی متصوّر نیست. چرا که هیچ فضا-زمان را متناظری نیست.

دیالکتیک دوم: جهان را بی‌پایان مرکز است. هرنقطه از جهان، مرکز جهان است چرا که فضا-زمان به‌سان قیفی است و هر نقطه تصویری از آغاز.


دیالکتیک سازگار: بسته به زمان و مکان (همان فضا-زمان) گاهی جهان را مرکزی است و گاهی نیست، تا جهت میدان به کدام سو باشد!

برچسب‌ها: , ,

ساعت در خواب و بیداری - n -


فکر کنم سوراخ شده، یعنی یه مدّتی بود که سوراخ شده‌بود ولی امروز به‌کل پاره شد.

پرده‌ی بین خود و ناخودآگاهم رو می‌گم.

فکر کنم خود‌آگاهم پاره‌اش کرد، حالا باید مدام در ترس این باشم که مبادا تو بیداری از خط مرزی بگذرم و افسارم بیفتد به دست ناخودآگاه. چون فکر می‌کنم امروز خودآگاه‌ام، ناخودآگاه‌ام را دور زد.

شاید هم من قبل از این‌که اون اون رو دور بزند من رو دور زده.


دیشب نفهمیدم کی خوابیدم، شاید دور و ور ۱۱ بود که خودآگاهم کار را تعطیل کرد و کرکره را پایین کشید. وقتی دوباره به خودم آمدم دیدم انگار جلوی تعاونی ایستاده‌ام. پویا روبروی‌ام بود و چند قدم آن طرف تر گویا یاسمن بود که انگار منتظر آذین بود تا بیاید و با مترو برویم. تا این‌جای کار هر چند معقول نمی‌نمود ولی طبق رسوم این روزگار پذیرفتنی بود.

ناگاه خلاف عادت همیشه‌گی از جای خودم بیروم آمدم. از بالای سرم خود را در حال بحث در مورد یک قضیه با پویا دیدم. وا عجبا که تا به‌حال نه به این قضیه فکر کرده‌ام نه حتّی اسمی از آن به گوشم خورده‌است، بدتر آنکه حتی اسم دانشمندانی(گویا ریاضی‌دان) را هم که مطرح می‌شد نشنیده‌ام.

(آن‌چه در ذهنم به‌جای مانده بحثی در فضای مجموعه‌ی کانتور و قضیه‌ی هاینه و توابع لیپشیتز بود، که البته هنوز هم نمی‌دانم این‌ها وجود خارجی دارند یا نه.)

تازه کار به همین‌جا ختم نشد و ناگاه دیدم دختری برافروخته نزدیک شد و با پویا گلاویز شد که چرا تاریخ امتحان را اشتباه گفته، آن هم درس مومنی‌راد را!

نمی‌دانم با دیدن همین صحنه‌ها خودآگاهم کاملاً به خود آمد و داستان را در دست گرفت و نقشی تصنّعی زد یا ناخودآگاهم به خواب رفت که ادامه‌ی داستان باز به گــه کشیده شد و عاشقانه تموم شد. هرچه بود طرف حسابی خوشگل بودها.

چند لحظه‌ای پیش‌تر نرفت که دوباره درون خودم سقوط کردم و دیدم که از میان درزی باریک یک عدد ۵ می‌بینم. چشمم را بیش‌تر باز کردم، ساعت ۷:۰۵ بود.

دیدم کامپیوتر Stand-by مونده. رفتم تو اینترنت و موج اطلاعات بود که مغز بدبخت بنده باید ایندکس می‌کرد. همین‌جوری شانسی گذارم افتاد به وبلاگ پژواک. وقتی داشتم پستش رو در مورد گرفتن لیسانس و پایان دوره‌ی دانشجویی‌اش بود پر از حس‌های مختلف شدم. یه سری احساسات نوستالژیک گرفته تا غم و شادی. جدی اگر به اون‌جا برسم چه احساسی خواهم داشت؟ یه جور حس رها شدن؟ یا حس رها ماندن؟ خلاصه کلّی فکر کردم و یه بغضی ته گلوم جمع شد. من نوشتن این پژواک رو خیلی دوست دارم، یه جور طنز جالب توش داره!

داشتم لینک‌های offline ام رو چک می‌کردم که رسیدم به لینک صحبت‌های اخیر این یارو احمدی‌نژاد. من دیگه از این مملکت خسته شدم. من دیگه از این دنیا خسته شدم. ما داریم توی لجن دست‌و‌پا می‌زنیم.

کامپیوترم رو خاموش می‌کنم و کتاب‌هام رو ورق می‌زنم. ساعت ۹:۰۳ است. یه لیوان چایی می‌ریزم و می‌خورم. چند‌تا کار دیگه هم انجام می‌دم. باید یه ساعتی گذشته باشه. جلوی پنجره وایسادم. چشم‌هام رو می‌بندم و یه نفس عمیق از هوای مرطوب می‌کشم. از درون خودم سقوط می‌کنم. صدای مادرم رو می‌شنوم.

نمی‌خوای بیدار شی؟

بیدارم.

از توی تخت بیا بیرون. بیا صبحانه بخور.

چشم‌ام رو یک کمی باز می‌کنم. چهار تا صفر می‌بینم. ساعت ۱۰ شده؟

من امروز ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم! شدم؟


برچسب‌ها: